
من پاییزو خیلی دوس دارم. تصور اینکه برگا رو زمین پهن شن، تو هم تو هم باشن، بغلتن، رنگ و وارنگ باشن دیوونه کنندس. دوس دارم تو برگا قدم بزنم، خش خش اونا زیر پام حس خیلی قشنگی بهم می ده انگار رو زمین نیستم. وااای... باد که میاد و اونا رو جابجا می کنه، که دیگه نگو..
می خوای بریم پارک؟ همین دیروز اونجا بودم، البته می دونی که بی تو بهم نمی چسبه ولی خب راستش دلم خلوت می خواست، از خوابگاه زدم بیرون، خسته شدم بودم، تحمل دوری تو واقعا واسم سخته، تو هم که نبودی، آخه این مسافرتت خیلی طول کشید. می گفتم.. همونجا که قبلا نشسته بودیم نشستم. پر برگ بود، همونجوری که تو گفتی. واقعا چقدر قشنگه این فصل، ولی تو قشنگ تری! یه نگاه تو به همه قشنگیای دنیا می ارزه. من اگه این حسو پیدا کردم به این خاطره که چشمم به تو افتاده! تو منو جادو کردی! نگاهمو به خیلی چیزا عوض کردی، خیلی چیزایی که قبلا بودن و من بهشون توجه نداشتم حالا به چشمم میان، یکیش همین پاییزه.. پاشو بریم..
می شه یه کم قدماتو کوتاهتر برداری! دلم می خواد قدمامو با تو بردارم و بذارم. بیا از این قسمت بریم، خدای من مثل رویا می مونه! این منم واقعا؟! با تو، تو فصلی که دوس دارم، همون جایی که اولین بار با هم قرار گذاشتیم! نمی دونم دوریتو چطور این مدت تحمل کردم! واقعا سخت بود.. بیا رو همون نیمکت که تو بهش می گفتی نمیکت عشق بشینیم...
ببخش، بابا طفلی فشار کار مریضش کرده بود مامان ازم خواست بیشتر بمونم. دلم همش اینجا بود، پیش تو. به هر کی می گم باور نمی کنه من عشقمو به همین سادگی پیدا کردم. اسم این چیه جز یه معجزه، آخه کی تو یک نگاه به اونی می رسه که همه عمرش انگار بهش تعلق داشته. من و تو مال هم بودیم، چرا وقتایی که احتیاجم به عشق منو می کشت نبودی؟! می دونی مهردادم واسم خوشگلترین مرد روی زمینی؟! حس روز اولم بهت یه احساس قلبی بود ولی با قیافت غریبگی می کردم اما الان چهرتم با عشقت قاطی شده. اونقدر دلم واسه چشات تنگ شده بود که نگو! یه جورین، انگار یه عالمه حرف قشنگ با آدم می زنن، من تو این سفر خیلی به رابطمون فکر کردم. راستش به مامان هم گفتم. با اینکه...
بنا بود نگی گلم من خودم باید می گفتم، راجع به من چی گفتی بهش؟!!
هیچ چی خوبیهاتو گفتم. مامان تعجب می کرد که تو این مدت کم من اینقدر تو رو شناختم، می گفت نمی شه. ولی مثل همیشه به من ایمان داره. اینو هم خودش فهمید، می گفت تو خیلی فرق کردی مطمئنم یه چیزیو به من نمی گی، یه جور شادی تو چشات موج می زنه، یه جور امید، خلاصه گفت پای کسی در میونه؟ راستش من اولش خجالت کشیدم، سرخ و داغ شده بود صورتم، ولی بهش یه نگاه زود کردم و با همه احساسم خیلی آروم گفتم آره و سرمو انداختم پایین! ذوق زده شده بود، نمی دونی چقدر خوشحال بود، بغلم کرد و بوسم کرد، اشک شوق تو چشاش جمع شده بود! مامان منو خیلی دوس داره، همش می گه تو یه فرشته ای که خدا بهم دادت، خودش طفلی مزه عشقو اونجوی که می خواسته نچشیده، بابام خلقیات خاصی داره، واسه همین از اینکه من عشقی مثل تو دارم لذت می بره..
واقعا؟ عجیبه! مادرا معمولا نگران می شن، دختراشونو دعوا می کنن، نگفت بهش نزدیک نشی و از این حرفا؟
مهرداد! مامان راس می گه خب ما هنوز نامحرمیم، تو با خونوادت صحبت کردی؟
نه راستش، می دونم موافقت نمی کنن، ما حالا حالاها نمی تونیم به رسومات عمل کنیم، مهم اینه که من بهت رسیدم و تو مال خودمی، می دونی اس ام اساتو تو این مدت که نبودی، چقدر دوره کردم؟! خاطراتمونو چقدر مرور کردم. تو احساس و گفتارمون خیلی نزدیکیم اما تو ازم همش فاصله می گیری!
این حرفو که زد خیلی دلم شکست. آخه واسه منم سخته اینهمه حریم نگه دارم. تازشم تو حرف زدنامونم خیلی وقتا ته دلم احساس راحتی نمی کنم. گاهی وقتا ازش ناراحت می شم. می گم این چه جور مردیه که نمی تونه از خونوادش بخواد بیان خواستگاری من. اینجوری که خیلی سخته. اینهمه همو دوس داریم ولی حتی نمی شه دستای همو بگیریم! نمی دونم باید چه کار کنم؟ بعد اون دفعه که دستمو گرفت و من کشیدم، می ترسم! آخه هم گناهه هم می ترسم! نمی دونم چی می خواد پیش بیاد؟ درسته دلمو رها کردم ولی عقلم هنوز گاه و بیگاه یه حرفایی می زنه. باورم نمی شه خدایا! یعنی من به عشقم رسیدم؟! اگه رسیدم چرا همش بهونه میاره و پا پیش نمی ذاره؟! مگه همین چند وقت پیش دو نفر تو دانشگاه ازدواج نکردن که اوضاع مالی طرف از مهرداد اینا خیلی بدتر بود؟! مگه...،
بیدار شو، بیدار شو، الان جا می مونی تووو.. مهسا! مهسا!! مهساااا!! چی..، چیه، ساعت چنده، خدای من!! من .. اینجا... یعنی من خواب بودم؟!! همه اینا خواب بود؟!!
چه خوابی؟ چی می گی؟ پاشو برو دست و روتو بشور.. سرویس بره نیم ساعت دیر به کلاست می رسی..
...
باورم نمی شد همه اینا خواب بود؟ چه خواب عمیقی داشتم انگار واقعی بود! دو ماه بیشتر از ورودم به دانشگاه نگذشته و من هنوز نتونستم علاقه ای که بهش دارم رو بهش بفهمونم. نمی دونم چه کار کنم آخه نمی تونم برم راس راس تو چشاش زل بزنم و بگم دوست دارم؟! می گه لابد دیوونه ام! بعد بگه واسه چی دوسم داری بگم چی؟ چون چی؟ من که جز ارتباطات محدود و رسمی کلاس چیزی ازش ندیدم. یه آدم کاملا عادیه، نه سوالی از استاد می پرسه نه بگو بخندی داره نه تمایلی نشون می ده نه اصلا حرفی می زنه، سرش تو لاک خودشه. نه کمالات اخلاقی خاصی ازش دیدم؟ نه می دونم چه افکار و اعتقاداتی داره؟ خدایا من عاشق چی اون شدم؟ آخه باید یه حسنی داشته باشه یا نه؟! همینجوری الکی که نمی شه! شاید اگه روز اول چشم به یکی دیگه می افتاد عاشق اون می شدم و اونو می خواستم!؟ وقتی هیچ مبنایی نداره دوس داشتنم خب واقعا چنین چیزی امکان نداشت؟! معنی این خوابی که دیدم چی بود؟ واقعا اگه کار ما به اونجاها رسید و پا پس کشید من چه کار کنم؟! البته اصلا بهش نمیاد اونجوری باشه که تو خواب دیدم و رابطه ما هنوز شروع نشده چه برسه به اینکه چنین روزا و لحظات خوشی داشته باشیم! به نظر من که اصلا نمی فهمه عشق یعنی چی؟ با این حس مبهمم چه کار کنم؟ نه، اصلا منطقی نیست. من که نمی تونم به خاطر دلم همه چیو زیر پا بذارم. فرضا بهش گفتم دوست دارم، معلوم نیست چه واکنشی داشته باشه، بعیدم نیست ندونه اصلا دوس داشتن یعنی چی؟! من هیچ چی ازش نمی دونم، هیچی هیچ چی؟ اومدیم مثل ممنون گفتن های دیگش گفت خیلی ممنون و دیگه هیچ چی نگفت! اومدیم رفت به دوستاش گفت و آبروم رفت! نه تو هیچوقت این کارو نباید بکنی. می گم مهر دو نفر به دل هم باید بیفته تا عشق آغاز بشه، اگه اونم منو دوس داشت یه چیزی می گفت. همونطور که بعضیا حرفایی زدن.. اونایی که باید بگن نمی گن، اونایی که نباید بگن می گن، پسره پررو هر روز با یکیه می گه مهسا خانوم من از شما خوشم میاد! دلم می خواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه. چقدر اون روز گریه کردم
| کلی کارمو بررسی کردم ببینم کجای کارم ایراد داشته؟ من که حجابم خوبه، آرایشم نمی کنم، جلف بازی هم در نمیارم! هر کاری از دستم بر می اومد کردم شاید یه کلمه حرف ازش بشنوم نشد. یادته اونروز تو آزمایشگاه دفترش افتاد؟ بهش دادی چی شد؟ فقط گفت ممنون! یا اون روز که دیر رسید سر کلاس جا نبود بشینه بهش گفتم اینجا یه صندلی هست، صندلی کنارم رو که به دیوار چسبیده بود بهش دادم! یا اون روز که بچه ها همه به جوابی که به استاد داد پای تخته خندیدن اما من نخندیدم و ناراحت شدم و اونم همون لحظه منو دید یا یه بار که غایب بود و بعد اومد تکلیفی که استاد خواسته بود رو بهش گفتم، گفت چی؟ ممنون یا...، اما هیچ واکنشی نشون نداده تا حالا. اصلا انگار این پسر احساس نداره! شاید لطف خداست! شاید واسه من گزینه مناسبی نیست و اینجوری خدا می خواد بهم بفهمونه. من باید بتونم احساسم رو کنترل کنم. باید بتونم. اینهمه رویای الکی ساختم هر روز و هر شب، کار به جایی می رسه که از بس هیچ چی نیست تو خواب باید ببینم چیزایی رو که دوس دارم؟! فکر می کردم مرد عشقم اینه، کدوم مرد عشق؟! مرد عشقی که نه عشق می فهمه، نه احساس داره، نه احساس منو می فهمه... خسته شدم دیگه! همش خیال بافی و خیال پردازی... خدایا کمکم کن... با این حالم ترجیح می دم امروز کلاس نرم. قلبم سنگینه. بهتر همینجا پیاده شم و برم شاه چراغ یه فکری به حال دلم بکنم. آقای راننده! لطفا سر همین خیابون نگه دارین... |
برچسبها:






.gif)