
تقصیر تو نیست!
همیشه همین گونه بوده
برو اما من پشت سرت دست نه
دل تکان می دهم
برچسبها:

وقتی تو نیستی همه نیستن ! نه که نیستن ؛ هستن ، ولی مثل تو نیستن . . .
فکر تنهایی نباش تنهایی خودش تنهاست ، تنها به فکر کسی باش که بی تو تنهاست
برچسبها:
|
اون شب برام به اندازه یه سال گذشت و هر کاری کردم به جز فکرهای احمقانه چیزی به ذهنم نرسید........... برای خواندن رمان های بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید http://cafebazaar.ir/app/?id=com.romaneshghbhamta |
||
برچسبها:

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، یعنی حدودا دوهزار سال پیش از تولد ولنتاین، میان آریائیان روزی موسوم به روز عشق (سپندارمذگان یا اسفندارمذگان) بوده است.
این روز در تقویم زرتشتی مصادف است با پنجم اسفند ماه و در تقویم جدید ایرانی، که شش ماه اول سال سی و یک روز حساب میشود، شش روز به جلو آمده و دقیقا مصادف میشود با ۲۹ بهمن، یعنی چهار روز پس از روز ولنتاین فرنگی.
زرتشیان جشن سپندارمذ (سپندارمذگان – روز زن و روز زمین) را هرساله در پنجم اسفند ماه برگزار میکنند.
در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب میکردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند.
بهعنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»،
روز دوم، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است،
روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است،
روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است
و
روز پنجم «سپندارمذ» بوده است.
"سپندارمذ" لقب ملی زمین است یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق میورزد. زشت و زیبا را به یک چشم مینگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان میدهد. به همین دلیل در فرهنگ ایران باستان "سپندارمذ" را بهعنوان نماد عشق میپنداشتند.
پسوند "گان" هم به معنی "جشن" است، و در نتیجه "سپندارمذگان" به معنی "جشن سپندارمذ" (جشن روز زن و زمین) است.
در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی میشده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن میشد، جشنی ترتیب میدادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه "مهر" نام داشت که در ماه مهر، «مهرگان» لقب میگرفت.
همین طور روز پنجم هر ماه "سپندارمذ" یا "اسفندارمذ" نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم "اسفندارمذ" نام داشت، جشنی با همین عنوان میگرفتند.
"سپندارمذگان" جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند.
در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند. جشن "سپندارمذگان" یا "اسفندگان"، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده است.
اگر مردان بدنه هواپیماى خوشبختى اند، زنان موتور آن اند که پیکره بى موتور و موتور بى بدنه هیچ کدام به تنهایى به اوج سعادت نمى رسند بلکه ذره اى حرکت و جنبش هم برایشان ناممکن است.
اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به میزان دانش و خرد انسان مى داند نه جنسیت و قومیت و رنگ و نژاد و از دیدگاه وى همه انسان ها _ همه زنان و مردان _ داراى حقوق برابرند. او دختران را در گزینش همسر آزاد شمرده و عشق پاک و دانش نیک را دو معیار اصلى مى داند و خوشبختى همسران جوان را در زندگى زناشویى در این مى داند که هر یک بکوشند تا در راستى از دیگرى پیشى جویند.
ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن میگرفتند و با سرور و شادمانی روزگار میگذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهانبینی ایرانیان باستان است.
برچسبها:

بعد از چهار پنج دقیقه من هم راه افتادم.تو راه فکر میکردم که اون الان باید خونه خودشون باشه ولی تا به کوچه رسیدم دیدم با وجود تاریکی هوا مادرم و زن های همسایه که مامان الناز هم باهاشون بود جلسه زنانه ترتیب دادن و دارن باهم صحبت میکنند.
الناز هم همراه اونا بود. دوباره تا چشمم به الناز افتاد نزدیک بود خراب کنم...
متوجه شدم که با دیدن من رنگ صورت الناز هم تغییر کرده ولی من که بازیگر مادر زاد بودم به زور سر و ته مسئله رو هم آوردم و نزاشتم که کسی بفهمه....
وقتی پیش اونها رسیدم با همه سلام و علیک گرمی کردم و وقتی به الناز رسیدم با لحنی فوق العاه رسمی با اون هم احوالپرسی کردم انگار نه انگار که ما تا چند لحظه قبل باهم بودیم .
دیدم الناز روش رو کرد اون طرف و از کار من خندش گرفته و داره آروم میخنده من باز تریپ با شخصیتی ورداشتم و خیلی رسمی رو به همه گفتم : اگه با من امری نیست بنده مرخص بشم و حضار محترم هم OK رو دادن و برگشتم و بطرف خونه راه افتادم...
هنوز چند قدم دور نشده بودم که دیدم الناز رو به مامانش گفت : مامان من هم دیگه میرم...
و اون هم برگشت و راه افتاد ، رو به الناز کردم و یه چشمکی زدم و رفتم داخل خونه.داشتم لباسام رو در میاوردم که دیدم برام اسمس اومد باز کردم دیدم الناز نوشته : "عالی بود استاد ، نزدیک بود خراب کنم ها..."
چند روزی گذشت و من ندیدمش.سه روز بعد بهش اسمس کردم : " سراغ از من نمیگیری گل نازم... نمیشناسی صدای کهنه سازم... نمیبینی مگه اینجا دلم تنگه.... نمیدونی مگه با غصه دمسازم ...؛ سراغ از من نمیگیری ؟! ........"
و اون در جواب نوشت : " قلب من درهرزمان خواهان توست ، این دوچشم عاشقم گریان توست ، قایق بشکسته وقلب ودلم ، تا ابد در ساحل چشمان توست"
دوباره من اسمس کردم : " زمستان بهانه است آسمان از برف خسته شده، پاییز بهانه است درخت ازبرگ خسته شده، SMS بهانه است دلم برات تنگ شده. "
و اون جواب داد : "من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم ، نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم ، اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست ، وفا آنست که نامت را نهانی زیر لب دارم..... "
و به این ترتیب اسمس های عاشقانه ی ما شروع شد...
چند ماهی گذشت و ما هم شده بودیم لیلی و مجنون زمان....
اسمسهای ما هم زیاد شده بود.من به فکر چاره افتادم و تصمیم گرفتم به الناز یکم کامپیوتر یاد بدم که از طریق اینترنت با هم ارتباط داشته باشیم.باز توی همون آموزشگاه جلساتمون رو برگزار میکردیم ...
مردم ندید بدید و بدگمان هم توی آموزشگاه چشمشون به ما بود...
شاید باور نکنید ولی در عرض چهار ماه از صفر شروع کردم و به حد برنامه نویسی رسوندمش ولی متوجه شدم که توی کارهای گرافیکی استعداد داره من هم هرچی که از فوتوشاپ و کورل بلد بودم بهش یاد دادم بعدش با هزینه مشترکمون توی کلاسهای گرافیک شرکت کرد و واقعا ماهر شد.همیشه همه فکر میکنند روابط عاشقانه باعث افت تحصیلی میشه ولی من و الناز ثابت کردیم که همیشه این طور نیست.الناز توی درسهاش واقعا پیشرفت کرده بود و من هم معدلم یک نمره بیشتر شده بود.چون در چند هفته اول آشناییمون باهاش شرط کردم که به شرطی این رابطه رو ادامه میدیم که برای تحصیلمون افت نداشته باشه.
الناز واقعا به قولش عمل کرده بود و کلاسهای ریاضی هم تاثیرش رو گذاشته بود شاید باور کردنش سخت باشه ولی الناز در امتحان ریاضی ترم اول 18.5 و در ترم دوم 19 گرفته بود.توی تعطیلات تابستون هم روابط ما همچنان ادامه داشت تا اینکه سال تحصیلی جدید شروع شد و من وارد پیش دانشگاهی ریاضی فیزیک شدم و اون هم وارد پایه اول دبیرستان شد.......
من فکر همه چی رو میکردم و به تمام جزئیات رفتار و لحن صحبت هامون تو خونه توجه میکردم که فعلا کسی از ماجرا بویی نبره....
از داداش الناز هم دوری میکردم چون واقعا تیز بود ولی من هم دست کمی از اون نداشتم چون من دوره فوق لیسانس آدم خر کنی رو گذرونده بودم و دانشجوی دوره دکترای این رشته بودم.
شدیدا از بانک اطلاعاتی روابط عاشقانه حفاظت میشد.چندین بار هم به الناز گوشزد کرده بودم که به کسی چیزی نگه حتی نزدیک ترین دوستانش.
تا سه ماه اول سال تحصیلی اوضاع خوب بود و در همون مدت تولد الناز رو با یک جشن زیبای دو نفری پشت سر گذاشته بودیم.
دوباره روزهای پنجشنبه ، کلاس ریاضی بهانه ای بود برای باهم بودن...
نجواهای عاشقانه ، اسمسهای عاشقانه ، شوخی های مداوم و گردش های سرشار از عشق ادامه داشت تا اینکه اون اتفاق افتاد.....
واقعا ما ایرانیها هیچ وقت هیچ چیز رو درک نخواهیم کرد مگر اینکه کسی به زور چیزی رو بهمون بقبولونه....
مردم این روزگار هیچ وقت عظمت عشق رو درک نخواهند کرد.
واقعا که راست گفتن :"در نظر کسانی که پرواز را نمیفهمند هرچه بیش تر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
اما اون اتفاقی که در اول خود ما هم به اون با خوش بینی نگاه میکردیم از این قرار بود:
یک روز که با الناز رفته بودیم بیرون ، الناز به من گفت : منو ببخش من به قولی که بهت دادم عمل نکردم!.........
گفتم : مگه چی شده ؟ ... اتفاقی افتاده؟...
الناز گفت : من بهت قول داده بودم که بدون مشورت تو کاری نکنم، اما امروز که توی مدرسه خیلی دلم گرفته بود به دوستم نِگین همه ی جریان های عشقی مون رو گفتم...
گفتم : عیبی نداره حداقل دلت باز شده ؛ ولی سفره دلت رو پیش هیچ کس باز نکن چون هیچ کس برای عشق ارزشی قائل نیست؛ مردم بجای اینکه همدردت بشن مسخرت میکنن و باعث ناراحتیت میشن.
غافل از اینکه اتفاقی که نمی خواستیم اتفاق بیفته در حال اتفاق افتادن بود.......
دو هفته از اون ماجرا گذشت و خبری از الناز نشد...
به اسمس ها جواب نمیداد، وقتی زنگ میزدم گوشی رو برنمیداشت، اخلاقش به کلی عوض شده بود هر وقت هم که همدیگه رو تو کوچه میدیدیم با اکراه سلام میداد.
واقعا مخم هنگ کرده بود . اصلا نمیتونستم علت این رفتار هاش رو بفهمم.هر موقع چشمش به من می افتاد مثل این بود که دارن تعقیبش میکنن.....
تا اینکه یه روز که بیرون از مدرسه کلاس داشتم دیدم که یکی به موبایلم زنگ زد .
از کلاس خارج شدم و جواب دادم ، صدای یه زن بود که من نمیشناختمش....................
صدایی از اون طرف خط گفت : واقعا از تو چنین انتظاری نداشتم ، من برات احترام زیادی قائل بودم و مثل پسرم دوستت داشتم؛ آقا سعید....... بد جوری از چشمم افتادی...
من هم بلبل زبونیم گل کرد و گفتم : خانوم من خودم مادر دارم ، در ضمن از چشمتون کجا افتادم؟........... تودماغتون؟................
اون هم تلفن رو قطع کرد.
شب که به خونه رسیدم یه سلامی کردم و رفتم دست و صورتم رو بشورم. البته جواب سلامهای امروز یکم مشکوک میزد.گفتم خبری شده که همتون دماغتون رو بالا گرفتین.
مامانم گفت : خبرای دست اول رو باید از شما پرسید آقا پسر.
برای اینکه بحث رو به حاشیه ببرم،گفتم : نکنه دایی رو زنش دادین؟
چون خودم هم یکم شک کرده بودم که شاید مسئله تلفن بعد از ظهر و مسئله الناز و طرز حرف زدن های امروز به هم ربط داشته باشه سریع در مقابل حملات توپخانه زبون مامان جا خالی دادم و با یک فیتیله پیچ هنرمندانه تغییر موضع دادم و یه ماچ مامان خر کنی کردم و میخواستم برم تو اتاق که مامانم گفت نه آقا سعید این بار دیگه زبون بازی کاری از پیش نمیبره.
گفتم : چرا؟
گفت: چون شهین خانوم ( مامان الناز ) و شوهرش بد جوری سگ شدن و جنابعالی باید جواب اونها رو هم بدید.
من نمیدونستم مسئله تا چه حد درز پیدا کرده واسه همین گفتم : مگه من چیکار کردم که باید جواب پس بدم در ضمن اونا چرا سگ شدن؟
گفت : هیچ چی ، چیکار میخواستی بکنی... با دختر مردم حرف زدی و بدنامشون کردی... اونا هم به غیرتشون برخورده.
انگار دنیا رو سرم خراب شده بود ؛ دیگه هیچ چی نمیفهمیدم ؛ سرم گیج رفت و نزدیک بود سرم بخوره به دیوار.
واسه خودم نگران نبودم ولی با حرفهایی که مامان زد ، بد جوری نگران الناز شدم. مامانم هم از دستم خیلی عصبانی بود چون شهین خانوم بد جوری برام خط و نشون کشیده بود.
مامان و بابای الناز خیلی آدمای متعصبی بودن و حرف زدن خالی با نامحرم رو هم خیلی بد میدونستن چه برسه به اینکه دخترشون عاشق یه پسر بشه و باهم به گردش برن.
حالا نمیدونستم باید چیکار کنم...
از مامانم پرسیم : بابا چی ؟ بابا هم از موضوع خبر داره؟
گفت : بله ............
گفتم : خیلی عصبانیه؟
گفت : نخیر .... مثل همیشه تو اتاقشون هستن و دارن مطالعه میکنن.....
پیش بینی میکردم که این طور باشه.چون پدرم یه آدم واقعا متفکر،فهمیده و منطقیه .در ضمن خیلی هم مهربون و بسیار آروم.....
رفتم اتاق بابا و در زدم و وارد شدم.با بابام همیشه و در هر موضوعی مشورت میکردم.اینبار هم به امیدی که بتونه مشکلم رو حل کنه پیشش رفتم.
بعد از یکم حرف زدن و جویا شدن از کل ماجرا ، گفت : من با رابطه شما مخالف نیستم و به پاکی و کارهایی که تو کردی افتخار میکنم. اما حساب شده عمل نکردی..... تو باید این رو پیش بینی میکردی که جو جامعه یه جوریه که همه به این جور مسائل خیلی حساسن و ممکنه همچین روزی پیش بیاد. من هم با شناختی که از پدرش دارم نمیتونم کاری برات بکنم.
امید کمی که به کمک پدرم داشتم به نا امیدی مبدل شد.
بعد از کلی جر و بحث با مادرم،رفتم به اتاق خودم.گوشی رو برداشتم و به الناز زنگ زدم ؛ مادرش گوشی رو برداشت و من قطع کردم.
هیچ فکری به ذهنم نمی رسید.یهو به یاد بهزاد ، برادر الناز افتادم ........ چون بهزاد هم واقعا بهم مدیون بود...گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم.
بعد از سلام و احوالپرسی گفتم : بهزاد جریان چیه ، مامانم میگفت مامانت خیلی قاطی کرده.
گفت : سعید کارهای شما تموم خونواده رو ریخته به هم.....
تا اینو شنیدم ؛ بخاطر اینکه بهزاد منطقی رفتار میکرد خوشحال شدم و بخاطر اینکه الان الناز تحت فشار بود ناراحت شدم...
گفتم : الناز کجاست حالش خوبه؟
گفت : از امروز صبح توی اتاقش زندانیه.
گفتم : مامانت اینا از کجا فهمیدن؟
گفت : تقصیر اون دختره دهن لقه.
گفتم : کدوم دختر ، از کی حرف میزنی؟
گفت : دوست خواهرم ، نگین..... یه هفته پیش که اومده بود خونه ما ، توی اتاق داشتن با الناز حرف میزدن که مامانم میخواسته براشون چای ببره که چند لحظه گوش وای میسته و متوجه میشه که الناز با یه پسر رابطه داره.اما هنوز نمیدونسته کی...... مادرم قضیه رو به پدرم میگه و از همون روز پدرم هرجا که الناز میرفت دنبالش راه میفتاد و تعقیبش میکرد.گوشیش رو هم ازش گرفت. اسمس های تو می رسید ولی الناز اسم تو رو توی گوشیش ننوشته بود واسه همین پدر و مادرم نمیدونستن که الناز با کی رابطه داره.من هم تا دیدم شماره تو رو گوشی افتاده، حرفی نزدم تا امروز که مادرم دفتر خاطرات الناز رو پیدا کرد و بقیشو هم که خودت میدونی..... سعید،من مثل داداشم دوستت دارم و میدونم اهل کثافت کاری نیستی . خواهش میکنم یه کاری کن. الناز بد جوری تحت فشاره.......
گفتم : آخه مگه الناز کار بدی کرده که باهاش این کارا رو میکنن؟
گفت : خانواده ما خیلی متعصب و سنتی اند و این کارا رو خیلی بد میدونن...
باهاش خدا حافظی کردم و باز یه دنیا درد رو دلم سرازیر شد.شب تا صبح خوابم نبرد وهمدم من شده بود آهنگ های دل تنگی....
- - - -
دوباره دل هوای با تو بودن کرده ...... نگو این دل دوری عشقتو باور کرده ..... دل من خسته از این دست به دعاها بردن....... همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن....... حالا من یه آرزو دارم تو سینه........که دوباره چشم من تو رو ببینه.........
- - - -
ای دل تنها بسه چشم انتظاری........... من موندم و شب هام ، شبایه بی قراری ....... چرا تنهام میزاری......... باز اون چشات ، دوباره اومد تو یادم ....... باز اون نگات منو داده به بادم .... ای خدا برس به دادم.
برای دیدن رمان های بیشتر و جذاب به ادرس زیر مراجعه کنید
http:cafebazaar.ir/app/?id=com.
romaneshghbhamta
برچسبها:
|
ماجرا از یک زمستون سرد و برفی شروع شد.... اون روز صبح زود با اینکه خیلی خوابم میومد با هزار بدبختی خودم رو از رختخواب جدا کردم و باز طبق معمول ، روزم رو با هزار فحش و دری وری به سرنوشت و روزگار و زندگی و مدیر و درس و دبیرستان و کنکور و دانشگاه شروع کردم. |
||
برچسبها:

برچسبها:

بین ائمه من به امام کاظم خیلی علاقه داشتم خیلی وقتا واسه مشکلاتم بهش توسل می کردم وقتی خواستم وارد حرم بشم اجازه وارد شدن رو که می خوندم حس می کردم کسی به استقبالم اومده٬ تا چشم به اون ضریح عرشی افتاد هق هق گریه امونم نداد. این اولین بار بود که به زیارت ایشون اومده بودم. وقتی یادم می افتاد ایشون فرزند کین٬ معصومیت و مظلومیت پدر بزرگوارشون دلمو آتیش می زد٬ هی سلام می دادم هی گریه می کردم. همش می گقتم شما برادر امام رضا و حضرت معصومه اید خدا می دونه تو اون خانواده چه خبر بود٬ دست منو بگیر آقا٬ خسته شدم از این زندگی٬ از این دلی که به هیچ چی راضی نمی شه٬ از این عشقی که فکر می کردم مطلوب دلمه اما با همه قشنگیاش دلچسب نیست٬ خستم کرده...
تو حرم من جذب شده بودم٬ انگار دلم چیزایی می فهمید که تا حالا نفهمیده بود٬ نماز که می خوندم کلماتی که می گفتم همونایی بود که هر روز می گفتم اما تاثیرش همه وجودم رو گرفته بود٬ تا حالا این حس رو به این وضوح تجر به نکرده بودم٬ هر چی تو ذهنم بود دیگه نبود انگار نه انگار همین من بودم که اونهمه غمگین و تو خود و پریشون بودم.. چه حس قشنگی٬ خودم رو بهش سپردم٬ همینوری نماز می خوندم و گریه می کردم٬ اصلا دلم نمی خواست این حالم تموم بشه. قشنگی و آرامش اون حس٬ صدها برابر آرامش آغوش مامان و کنارش بودن بود. مثل یه تشنه با جگر تفتیده که به آب رسیده٬ قلب و سرم سبک و روشن شده بود٬ حس می کردم یه نوری همه وجودم رو گرفته٬ از این ادراک لذت می بردم خیلی شیرین بود.
حس می کردم مثل یه در رو به آسمونه٬ یه جایی که پر از نور و آرامشه٬ حسی شبیه آرامش دریا٬ نوری شبیه خورشید اما خیلی با نفوذتر و بیشتر. انگار فرشته ها اونجا بودن٬ انگار دورم ریخته بودن٬ انگار من یه مهمون ویژه بودم٬ نکنه من یه مهمون ویژه ام! کتاب دعا رو باز کردم .. الحمدلله الذی تحبب الی و هو غنی عنی.. سپاس خدایی رو که ازم بی نیازه اما دوسم داره! یعنی خدا واقعا دوسم داره؟! تو اون حال و هوا خیلی فکر کردم از هر طرف که می رفتم زندگیمو که مرور می کردم می دیدم من تو عشقش به خودم غرقم و خواسم نیست٬ خیلی این دوس داشتنش رو برای اولین بار حس کردم.. نمی تونستم دعا رو ادامه بدم.. تو عمرم اینقدر اشک نریختم٬ اشک نبود انگار سیل بود.. اصلا حواسم به دور و برم نبود با اونهمه شلوغی انگار جز من کسی اونجا نبود..
منی که تو خودم بودم اما نه عمیق٬ انگار رفته بودم تو ته وجودم٬ یه چیزی شبیه یه پرواز درونی٬ پرواز تو آسمون درون.. حس بالا بودن و تسلط به همه چی داشتم انگار همه کاری ازم برمیود٬ حس می کردم تا حالا چقدر حواسم پرت بوده که می تونم اینفدر بزرگ باشم و حسهای قشنگی داشته باشم. حس می کردم همه چیزو تا حالا تجربه کردم الا همین یک چیز رو.. نمی دونم چقدر طول کشید اما خسته نمی شدم.. حس می کردم از یه بار سنگین راحت شدم..
مغرب بود نماز که خوندم خیلی خدا رو شکر کردم که معنی معنا و نماز رو بهم فهموند و مزه اش رو به دلم چسبوند. مزه ای که خیلی مزه های دیگه رو تو دلم کمرنگ کرد و خیلیاشون رو با خودش برد. همه اش دعا می کردم همین حسم همه جا با من باشه.. این اواخر لابه لای این جذبه آسمونی افکار دنیایی گاه و بیگاه که به سراغم میومد معنویتم کم می شد حتی فکر اون مزه حضور ملائک رو کم می کرد و من می دونستم اون دلبستگی جز زحمت واسم هیچ جی نداشته ولی این همه زحمتهای عمرم رو از دلم کنده.. نمی خواستم این فکرا به سراغم بیان اما رهام نمی کردن.. می فهمیدم گذشته زندگیم تاثیر داره تو کم دوامی این حس و حال.. تصمیم گرفتم پاک زندگی کنم! هر جی که با این معنویات در تضاده رو کنار بذارم.. هر چی حتی عشق.. عشق؟ عشق واقعی اینه که اینجوری آدم رو از خودش بیخود می کنه و بالا می بره.
برچسبها:

من پاییزو خیلی دوس دارم. تصور اینکه برگا رو زمین پهن شن، تو هم تو هم باشن، بغلتن، رنگ و وارنگ باشن دیوونه کنندس. دوس دارم تو برگا قدم بزنم، خش خش اونا زیر پام حس خیلی قشنگی بهم می ده انگار رو زمین نیستم. وااای... باد که میاد و اونا رو جابجا می کنه، که دیگه نگو..
می خوای بریم پارک؟ همین دیروز اونجا بودم، البته می دونی که بی تو بهم نمی چسبه ولی خب راستش دلم خلوت می خواست، از خوابگاه زدم بیرون، خسته شدم بودم، تحمل دوری تو واقعا واسم سخته، تو هم که نبودی، آخه این مسافرتت خیلی طول کشید. می گفتم.. همونجا که قبلا نشسته بودیم نشستم. پر برگ بود، همونجوری که تو گفتی. واقعا چقدر قشنگه این فصل، ولی تو قشنگ تری! یه نگاه تو به همه قشنگیای دنیا می ارزه. من اگه این حسو پیدا کردم به این خاطره که چشمم به تو افتاده! تو منو جادو کردی! نگاهمو به خیلی چیزا عوض کردی، خیلی چیزایی که قبلا بودن و من بهشون توجه نداشتم حالا به چشمم میان، یکیش همین پاییزه.. پاشو بریم..
می شه یه کم قدماتو کوتاهتر برداری! دلم می خواد قدمامو با تو بردارم و بذارم. بیا از این قسمت بریم، خدای من مثل رویا می مونه! این منم واقعا؟! با تو، تو فصلی که دوس دارم، همون جایی که اولین بار با هم قرار گذاشتیم! نمی دونم دوریتو چطور این مدت تحمل کردم! واقعا سخت بود.. بیا رو همون نیمکت که تو بهش می گفتی نمیکت عشق بشینیم...
ببخش، بابا طفلی فشار کار مریضش کرده بود مامان ازم خواست بیشتر بمونم. دلم همش اینجا بود، پیش تو. به هر کی می گم باور نمی کنه من عشقمو به همین سادگی پیدا کردم. اسم این چیه جز یه معجزه، آخه کی تو یک نگاه به اونی می رسه که همه عمرش انگار بهش تعلق داشته. من و تو مال هم بودیم، چرا وقتایی که احتیاجم به عشق منو می کشت نبودی؟! می دونی مهردادم واسم خوشگلترین مرد روی زمینی؟! حس روز اولم بهت یه احساس قلبی بود ولی با قیافت غریبگی می کردم اما الان چهرتم با عشقت قاطی شده. اونقدر دلم واسه چشات تنگ شده بود که نگو! یه جورین، انگار یه عالمه حرف قشنگ با آدم می زنن، من تو این سفر خیلی به رابطمون فکر کردم. راستش به مامان هم گفتم. با اینکه...
بنا بود نگی گلم من خودم باید می گفتم، راجع به من چی گفتی بهش؟!!
هیچ چی خوبیهاتو گفتم. مامان تعجب می کرد که تو این مدت کم من اینقدر تو رو شناختم، می گفت نمی شه. ولی مثل همیشه به من ایمان داره. اینو هم خودش فهمید، می گفت تو خیلی فرق کردی مطمئنم یه چیزیو به من نمی گی، یه جور شادی تو چشات موج می زنه، یه جور امید، خلاصه گفت پای کسی در میونه؟ راستش من اولش خجالت کشیدم، سرخ و داغ شده بود صورتم، ولی بهش یه نگاه زود کردم و با همه احساسم خیلی آروم گفتم آره و سرمو انداختم پایین! ذوق زده شده بود، نمی دونی چقدر خوشحال بود، بغلم کرد و بوسم کرد، اشک شوق تو چشاش جمع شده بود! مامان منو خیلی دوس داره، همش می گه تو یه فرشته ای که خدا بهم دادت، خودش طفلی مزه عشقو اونجوی که می خواسته نچشیده، بابام خلقیات خاصی داره، واسه همین از اینکه من عشقی مثل تو دارم لذت می بره..
واقعا؟ عجیبه! مادرا معمولا نگران می شن، دختراشونو دعوا می کنن، نگفت بهش نزدیک نشی و از این حرفا؟
مهرداد! مامان راس می گه خب ما هنوز نامحرمیم، تو با خونوادت صحبت کردی؟
نه راستش، می دونم موافقت نمی کنن، ما حالا حالاها نمی تونیم به رسومات عمل کنیم، مهم اینه که من بهت رسیدم و تو مال خودمی، می دونی اس ام اساتو تو این مدت که نبودی، چقدر دوره کردم؟! خاطراتمونو چقدر مرور کردم. تو احساس و گفتارمون خیلی نزدیکیم اما تو ازم همش فاصله می گیری!
این حرفو که زد خیلی دلم شکست. آخه واسه منم سخته اینهمه حریم نگه دارم. تازشم تو حرف زدنامونم خیلی وقتا ته دلم احساس راحتی نمی کنم. گاهی وقتا ازش ناراحت می شم. می گم این چه جور مردیه که نمی تونه از خونوادش بخواد بیان خواستگاری من. اینجوری که خیلی سخته. اینهمه همو دوس داریم ولی حتی نمی شه دستای همو بگیریم! نمی دونم باید چه کار کنم؟ بعد اون دفعه که دستمو گرفت و من کشیدم، می ترسم! آخه هم گناهه هم می ترسم! نمی دونم چی می خواد پیش بیاد؟ درسته دلمو رها کردم ولی عقلم هنوز گاه و بیگاه یه حرفایی می زنه. باورم نمی شه خدایا! یعنی من به عشقم رسیدم؟! اگه رسیدم چرا همش بهونه میاره و پا پیش نمی ذاره؟! مگه همین چند وقت پیش دو نفر تو دانشگاه ازدواج نکردن که اوضاع مالی طرف از مهرداد اینا خیلی بدتر بود؟! مگه...،
بیدار شو، بیدار شو، الان جا می مونی تووو.. مهسا! مهسا!! مهساااا!! چی..، چیه، ساعت چنده، خدای من!! من .. اینجا... یعنی من خواب بودم؟!! همه اینا خواب بود؟!!
چه خوابی؟ چی می گی؟ پاشو برو دست و روتو بشور.. سرویس بره نیم ساعت دیر به کلاست می رسی..
...
باورم نمی شد همه اینا خواب بود؟ چه خواب عمیقی داشتم انگار واقعی بود! دو ماه بیشتر از ورودم به دانشگاه نگذشته و من هنوز نتونستم علاقه ای که بهش دارم رو بهش بفهمونم. نمی دونم چه کار کنم آخه نمی تونم برم راس راس تو چشاش زل بزنم و بگم دوست دارم؟! می گه لابد دیوونه ام! بعد بگه واسه چی دوسم داری بگم چی؟ چون چی؟ من که جز ارتباطات محدود و رسمی کلاس چیزی ازش ندیدم. یه آدم کاملا عادیه، نه سوالی از استاد می پرسه نه بگو بخندی داره نه تمایلی نشون می ده نه اصلا حرفی می زنه، سرش تو لاک خودشه. نه کمالات اخلاقی خاصی ازش دیدم؟ نه می دونم چه افکار و اعتقاداتی داره؟ خدایا من عاشق چی اون شدم؟ آخه باید یه حسنی داشته باشه یا نه؟! همینجوری الکی که نمی شه! شاید اگه روز اول چشم به یکی دیگه می افتاد عاشق اون می شدم و اونو می خواستم!؟ وقتی هیچ مبنایی نداره دوس داشتنم خب واقعا چنین چیزی امکان نداشت؟! معنی این خوابی که دیدم چی بود؟ واقعا اگه کار ما به اونجاها رسید و پا پس کشید من چه کار کنم؟! البته اصلا بهش نمیاد اونجوری باشه که تو خواب دیدم و رابطه ما هنوز شروع نشده چه برسه به اینکه چنین روزا و لحظات خوشی داشته باشیم! به نظر من که اصلا نمی فهمه عشق یعنی چی؟ با این حس مبهمم چه کار کنم؟ نه، اصلا منطقی نیست. من که نمی تونم به خاطر دلم همه چیو زیر پا بذارم. فرضا بهش گفتم دوست دارم، معلوم نیست چه واکنشی داشته باشه، بعیدم نیست ندونه اصلا دوس داشتن یعنی چی؟! من هیچ چی ازش نمی دونم، هیچی هیچ چی؟ اومدیم مثل ممنون گفتن های دیگش گفت خیلی ممنون و دیگه هیچ چی نگفت! اومدیم رفت به دوستاش گفت و آبروم رفت! نه تو هیچوقت این کارو نباید بکنی. می گم مهر دو نفر به دل هم باید بیفته تا عشق آغاز بشه، اگه اونم منو دوس داشت یه چیزی می گفت. همونطور که بعضیا حرفایی زدن.. اونایی که باید بگن نمی گن، اونایی که نباید بگن می گن، پسره پررو هر روز با یکیه می گه مهسا خانوم من از شما خوشم میاد! دلم می خواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه. چقدر اون روز گریه کردم
| کلی کارمو بررسی کردم ببینم کجای کارم ایراد داشته؟ من که حجابم خوبه، آرایشم نمی کنم، جلف بازی هم در نمیارم! هر کاری از دستم بر می اومد کردم شاید یه کلمه حرف ازش بشنوم نشد. یادته اونروز تو آزمایشگاه دفترش افتاد؟ بهش دادی چی شد؟ فقط گفت ممنون! یا اون روز که دیر رسید سر کلاس جا نبود بشینه بهش گفتم اینجا یه صندلی هست، صندلی کنارم رو که به دیوار چسبیده بود بهش دادم! یا اون روز که بچه ها همه به جوابی که به استاد داد پای تخته خندیدن اما من نخندیدم و ناراحت شدم و اونم همون لحظه منو دید یا یه بار که غایب بود و بعد اومد تکلیفی که استاد خواسته بود رو بهش گفتم، گفت چی؟ ممنون یا...، اما هیچ واکنشی نشون نداده تا حالا. اصلا انگار این پسر احساس نداره! شاید لطف خداست! شاید واسه من گزینه مناسبی نیست و اینجوری خدا می خواد بهم بفهمونه. من باید بتونم احساسم رو کنترل کنم. باید بتونم. اینهمه رویای الکی ساختم هر روز و هر شب، کار به جایی می رسه که از بس هیچ چی نیست تو خواب باید ببینم چیزایی رو که دوس دارم؟! فکر می کردم مرد عشقم اینه، کدوم مرد عشق؟! مرد عشقی که نه عشق می فهمه، نه احساس داره، نه احساس منو می فهمه... خسته شدم دیگه! همش خیال بافی و خیال پردازی... خدایا کمکم کن... با این حالم ترجیح می دم امروز کلاس نرم. قلبم سنگینه. بهتر همینجا پیاده شم و برم شاه چراغ یه فکری به حال دلم بکنم. آقای راننده! لطفا سر همین خیابون نگه دارین... |
برچسبها:

همش خدا خدا می کردم تو یه کلاس بیفتیم. ثبت نام تموم شد اما دیگه از غربتی که اول رسیدنم به شیراز سراغم اومده بود خبری نبود. خوابگاه دوس داشتم تو اتاقای چهار نفره نیفتم. سر و سری که با خودم و حس عاشقانم داشتم با شلوغی جور در نمی اومد. بالاخره با کلی تلاش تونستم یه اتاق دو نفره بگیرم. با شیرین یه دختر زیبا و یه مقدار توی خود. دم غروبی بود که دیگه مستقر شدیم و سر صحبتمون باز شد. از خودش و خونوادش و شهرشون می گفت و اینکه چقدر آرزو داشته این رشته قبول بشه. وسط صحبتا مدام به گوشیش ور می رفت. اون که متوجه کنجکاوی من شده بود، بهم گفت ما دیگه بناس با هم زندگی کنیم نمی تونم از تو پنهون کنم اینی که مدام بهم اس ام اس می ده عشقمه. خیلی دوسش دارم. بدون اون نمی تونم زندگی کنم. خیلی برام جالب بود که من با این حسی که دارم با یکی هم اتاق شدم که عاشقه. از صداقتش خوشم اوم. نگاه پاک و معصومی داشت یه جوری که چشاش حرفاشو تایید می کرد. با خودم گفتم باید از تجربش استفاده کنم. ولی خب واسه سوال کردن خیلی زود بود. دوس نداشتم حس کنه فضولم و می خوام از زندگی خصوصیش سر در بیارم...
سرمو رو بالش گذاشتم و فکر دیدار کوتاه و جذاب امروز اومد سراغم. یعنی ممکنه اونم تو دلش از من خوشش اومده باشه؟ چطوری بفهمم؟ چطوری بهش بفهمونم؟ اصلا مگه با همین دیدار کوتاه می شه یه رابطه عاشقانه شروع بشه؟ من از کجا بشناسمش؟ شاید ما به درد هم نخوردیم؟ شاید آدم خوبی نبود، یا اگه بود نسبت به من حسی نداشت...، همینطوری سوال پشت سوال، اما یه چیزی قابل انکار نبود من نسبت به اون احساس داشتم. امروز خیلی بهش فکر کرده بودم. این اولین بار بود که یه پسر اینقدر ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود. با اینکه خیلی خسته بودم خوابم نمی برد. شیرین خوابیده بود. بهش حسودیم می شد آخه خیلی آروم و ناز خوابیده بود. دفتر خاطراتمو باز کردم که خاطره امروزم رو بنویسم آخه هم خوابم نمی اومد هم حرفای جدید واسه گفتن داشتم و هم تراس کوچولوی اتاقمون با اون برگای بید مجنونی که به لبش رسیده بود و نور ماهی که کامل بود حس نوشتن بهم می داد.... من این حس متفاوت رو می فهمم. خدا کنه عشق باشه. خدا کنه اونم عاشقم شده باشه. منم دلم می خواد مثل شیرین یکیو داشته باشم. یکی که وجودش بهم آرامش بده. حتی وقتی ازم دوره. از امروز فصل جدیدی تو خاطرات روزانه من شروع می شه. روزای من رنگ عشق می گیره، خدایا کمکم کن.. نوشتنم که تموم شد دوباره خوابم نمی برد. قلبم پر تلاطم تر از اون بود که بذاره به چشام خواب بیاد.
رفتم بیرون تو محوطه سرسبز خوابگاه قدم بزنم. چندتا دانشجو اونجا بودن، بعضیا قدم می زدن بعضیا تنیس بازی می کردن بعضیا چیزی می خوردن اما یه نفر رو یه صندلی زیر نور چراغ نشسته بود. رفتم کنارشو گفتم مزاحم نیستم و نشستم. یه مقدار به اینور و اونور نگاه کردم و باز رفتم تو خاطره حس قشنگ امروزم که دیدم بغل دستیم انگار داره گریه می کنه! طفلی دلش گرفته بود. مثل بچه ها گریه می کرد. دستمو انداختم دور گردنش و شونشو فشار دادم و گفتم چته دختر خوب چرا گریه می کنی؟ دلت واسه خونه تنگ شده؟ هر چی می گفتم حرف نمی زد و فقط گریه می کرد. خیلی باهاش حرف زدم و سعی کردم آرومش کنم اما مگه تونستم؟ نشد که نشد. شاید یه ربع گریه می کرد. گریش که تموم شد گفت ازت ممنونم که سعی کردی آرومم کنی. گریم دست خودم نبود. از صبح بغض تو گلوم نشسته بود. آخه! چی بگم؟ بهم می گفتن پسرا همشون همینجورین اما من تو کتم نمی رفت. پسره پر رو... باز گریش گرفت و من دلداریش دادم.. خلاصه گفت که به یه پسر دل بسته ترم اولی که اومده. تا یه مدت با هم خوب بودن و حتی کارشون به بحث ازدواج و زندگی مشترک کشیده اما با کلی بهونه تابستون بهش بی محلی می کنه و امروز دیدتش که با یکی از همکلاساش داشته قدم می زده و یه جوری می گفته و می خندیده که یقین پیدا کرده اونو می خواد...
رفتم که بخوابم. حرفای ندا و شیرین رو تو ذهنم مرور می کردم. از یه طرف آرامش شیرین، از یه طرف گریه های ندا ذهنمو درگیر کرده بود. قلبمم این وسط کشش خاصی به اون پسره داشت...
با صدای بیدار شو بیدار شوی شیرین از خواب پا شدم بدو بدو واسه کلاس آماده شدم. رفتیم سوار سرویس شیم ندا رو دیدم کلی باهام گرم گرفت و بابت دیشب ازم تشکر کرد. ندا رو با شیرین آشنا کردم و به دانشکده ها که رسیدیم از هم جدا شدیم. من تا به کلاس برسم تو این فکر بودم که خدایا ممکنه اون پسره تو کلاس من باشه که در کمال ناباوری ردیف جلوی قسمت آقایون نشسته. خیلی خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم. نمی دونم چه جوری نشستم وقتی متوجه شدم غیر عادیه رفتارم که استاد اومده بود و همه دفتر درآورده بودن و من دستامو به هم گره زده بودم و به جلو نگاه می کردم و نیشم باز بود!
نمی دونم کلاس چطوری گذشت! روانشناسی عمومی داشتیم. استاد که رفت بچه ها پا شدن و رفتن اما من من سر جام نشسته بودم. اون پسره هم با جمعیت رفت. یه حسی از درون سینم، یه حس قشنگ و جذاب منو سرجام نشونده بود. حسی شبیه طراوت و تازگی. حسی شبیه بودن تو طبیعت و نشستن کنار دریا. مثل همون ساحل که توش محو دریا شده بودم تو کلاس محو احساسم شده بودم. خیلی قشنگ بود. انگار اهمیت احساسم از خود پسره بیشتر شده بود. ولی بهش دزدکی که نگاه می کردم فقط پشت سرش رو می دیدم اما همون هم به شعله ور شدن احساسم کمک می کرد. وای خدای من این همون عشقیه که دنبالش بودم. ازت ممنونم که بهم عشق دادی. ازت ممنونم.
غیر عادی شده بودم. تو این دو روزه انگار یه چیزی به وجودم اضافه شده بود. حسی نیازی که داشتم انگار داشت مصداقش رو پیدا می کرد. بهتره بگم یه چیزی در وجودم شکفته شده بود. یه چیزی که بوی خوشی داشت و بهم آرامش می داد. یهو به خودم اومدم دیدم ساعت از 10 یه ربع گذشته بود و واسه کلاس بعدیم باید می رفتم طبقه بالا. بدو بدو رفتم کلاس رو پیدا کردم، استاد اومده بود. نفس نفس می زدم. اجازه گرفتم که بشینم. رنگ یاسی پیراهنش توجهم رو جلب کرد. باز هم جلو نشسته بود درست در امتداد دید من که به سمت استاد بود نگاهم بهش افتاد. اونم یه لحظه تو چشام خیره شد انگار از نفس نفس زدنم تعجب کرده بود. دست و پامو گم کردم و رفتم که بشینم استاد گفت کجا؟ من که اجازه ندادم بشینی، راس می گفت اجازه نداده بود. گفتم ببخشید حواسم نبود. بچه ها بهم خندیدن. استاد گفت عیبی نداره بفرما بشین فقط حواست رو جمع کن... (ادامه دارد...)
برچسبها:






.gif)

