
با سلام خدمت دوستان عزیزم
در این پست که بعد از عید شروع به فعالیت خود می کند شما می توانید پیام های عاشقانه خود را ارسال کنید همین طور نام خود رو هم اگر مایلید می توانید بنویسید تا به نمایش گذاشته شود
پیام های عاشقانه اعم از
تنهایی 
دلتنگی 
جدایی 
خیانت ونامردی 
عاشقانه 
شعر عاشقانه 
می توانید ارسال کنید.ضمن اینکه در روز فقط یک پیامک قابل نمایش در وبلاگ است.
از همه ی شما دوستان عزیز ممنونم و براتون بهترینها رو آرزو می کنم
برچسبها:

قبل از رفتنش گفت داستان من و تو شبیه فیلم شهرزاد است.
ولی اخر من نمی دانم شبیه به کدام شخصیت در فیلم هستیم؟(اینجا عاشق زیاد است)
شبیه فرهاد و رویا؟
شبیه اصغری و میترا؟
شبیه قباد و شهرزاد؟
به راستی به کدامین داستان،ما شباهت داریم؟
به فرهادی که بهشتم بدون شهرزادش دوزخ بود؟(اری شباهت دارم)
به اصغری در به در که در به در دنبال میترا بود؟(اری شباهت دارم)
به قبادی که با وجود همسر اولش حس می کنه واسه اولین بار عاشق شده و عاشقانه شهرزادش را دوست می دارد؟(اری شباهت دارم)
به راستی تو به کدامین داستان شهرزاد شباهت داری به هر کدام شباهت داشتی مثل من جاخالی ها رو پر کن
به شهرزادی که اگه چند لحظه فرهادش را نمی دید به اندازه قرنها دلش برایش تنگ می شد؟(........)
به شهرزادی که تا موقعی که می تونست(تا قبل ازدواج با قباد)یک لحظه هم فرهادش را تنها نمی گذاشت؟(..........)
به رویایی که،تمام رویایش زندگی در کنار کسی بود که دوستش دارد(........)
به راستی به کدامین شباهت داری؟
چقدر ترانه ی این قصه،حال و هوای این روزهای دل من است.
عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟
کجایی تو بی من؟ تو بی من کجایی؟
یه دنیا غریبم کجایی عزیزم؟
برچسبها:

دانلود بهترین اهنگهای عاشقانه از 
http://myreallylove.loxblog.com
خواننده:ایمان غلامی
نام اهنگ:دنیای من
کدپیشواز ایرانسل:موجود نیست
کد پیشواز همراه اول:موجود نیست
ژانر:شاد عاشقانه

خواننده:ایمان غلامی
نام اهنگ:شنیدم
کدپیشواز ایرانسل: ۴۴۱۱۰۰۱۲
کد پیشواز همراه اول: ۶۸۸۵۸
ژانر:غمگین(شکست عشقی)

خواننده:ایمان غلامی
نام اهنگ:ای کاش
کدپیشواز ایرانسل:موجود نیست
کد پیشوز همرا اول:۶۸۸۴۰
ژانر: احساسی،غمگین

خواننده:ایمان غلامی
نام اهنگ:خوابم نمی بره
کد پیشواز ایرانسل: موجود نیست
کد پیشواز همراه اول: موجود نیست
ژانر:غمگین،احساسی

خواننده:ایمان غلامی
نام اهنگ:دارم میرم
کد پیشواز ایرانسل: موجود نیست
کد پیشواز همراه اول: موجود نیست
ژانر: احساسی

خواننده:محسن یگانه
نام اهنگ:بهت قول میدم
کد پیشواز ایرانسل:موجود نیست
کد پیشواز همراه اول:موجود نیست
ژانر:عاشقانه،احساسی

خواننده:امین رستمی
نام اهنگ:خداحافظ تو
کد پیشواز ایرانسل: 33115387
کد پیشواز همراه اول: 35516
ژانر: عاشقانه، احساسی

نام خواننده: حامد پهلان
نام اهنگ:عشق من
کد پیشواز ایرانسل: 5515169
کد پیشواز همراه اول:30492
ژانر: غمگین،احساسی

خواننده:مرتضی پاشایی
نام اهنگ:قلبم رو تکراره
کد پیشواز ایرانسل:3317699
کد پیشواز همراه اول: 66691،66692
ژانر:عاشقانه

خواننده:علی عبدالمالکی
نام اهنگ: هوا بارونیه
کد پیشواز ایرانسل:3318801
کد پیشواز همراه اول: 76660
ژانر:احساسی

خواننده: علی عبدو المالکی
نام اهنگ:دلم مونده رودستم
کد پیشواز ایرانسل: موجود نیست
کد پیشواز همراه اول: 76652
ژانر:شاد،عاشقانه
_776917.jpg)
خواننده:علی عبدوالمالکی
نام اهنگ: هوا دونفرست
کد پیشواز ایرانسل: 3318792
کد پیشواز همراه اول: 76660
ژانر:عاشقانه،احساسی
برچسبها:










برچسبها:

دلم برایت تنگ شده
(حاله این روزهای من)
بهار نزدیک است،درختان شکوفه شان را بر روی خود نمایان کرده اند،عید نزدیک است،و همه خوشحالن،خوشحالن از خریدن لباس عیدشون.
هر طرفم را نگاه می کنم ادم های مختلفی می بینم با ست های متنوع
امسال برعکس سالهای دیگرم می خواهم منم ست کنم
،و در میان این همه تنوع من هم لباس تنهایی را برای عید خودم انتخاب کردم و بر تن خواهم کرد و تا امدنت لباسم را هرگز بیرون نخواهم کرد.
این اولین عیدی هست که خیلی احساس تنهایی خواهم کرد،
شاید خیلی وقت نیست که همدیگرو می شناسیم ولی انگار سالیان سال است که عاشق همیم.
شاید زیاد از رفتنت نمی گذرد ولی همین شاید : برای من سالیان سال گذشت.
چه خوب می شد در بین این همه شاید یک شایدی دیگر هم وجود داشت ، شاید عهدت را بشکنی و برگردی شاید!
این روزها فقط دوستم،خدا،امام رضا می دونن چقدر دلتنگتم.
دیگر حتی دلم با پدر و مادرم هم غریبه شده،دیگر دلم سفره شو پیش(پدر و مادرم)هم پهن نمی کنه.
روزهای دلتنگیت مرا پیش خواهری برد که حتی ندیدمش کاش می بود و مرا در اغوش می گرفت تا بزارد این بغض تو گلوم این چشمایی که پشتش یک سد کشیده شده تا این اشکها را نگه داردرا بشکنم.
می دانی وقت های من این روزها چگونه سپری می شود؟بزار تا بگویم
از خواب که بیداری می شوم تو می ایی جلوی چشام ،بلند می شم میرم درس می خونم دو کلمه هنوز بیشتر نخوندم باز فکرت میاد سراغم،بلند می شم را میرم باز حس تنهایی میاد سراغم.
این روزها به یک واژه مترادف رسیدم
عذاب وجدان = دلتنگی
خنده دار است اره اینا هیچ معنی و هیچ ربطی به یکدیگر ندارند،ولی جفتشون یک ویژگی مشترک دارند و انم این است که جفتشون وقتی بیان سراغت ولت نمی کنن.
صبحا درس را همراه با فکرتو سپری می کنم و شب رو با امام رضا سپری می کنم،برات دعا می کنم همیشه،ولی گاهی از دعاهای خودم هم برای تو می ترسم!
ولی بعدش با خودم می گم اشکالی نداره می خواد هرچی بشه،بشه.مهم اینه که اون اینده خوبی داشته باشه.
این روزها از دلتنگی هایم برای امام رضا و خدایم می گویم انگار دلم باهاشون راحت تره بعد از خوندن زیارت و قرآن ارامش خاصی منو فرا می گیره.
این روزها دلم نه مرغ نه ماکارانی و نه کباب و نه هیچ چیز دیگر را هضم نمی کند تنها چیزی که این روزها بر مزاقش سازگار شده هضم کردن هرروز تنهایی شده.
هر روز که بلند می شم می گم شاید امروز برگردد!شاید امروز طاقتش تمام شود و عهدش را بشکند.در روز چند بار گوشیمو چک می کنم ببینم پیامی از طرفت نیامده می بینم که چند تا پیام امده با شوق بازشون می کنم که شاید یکی از اون چندتا پیام تو باشد ولی نه این روزها مخاطب خاص من هم شده ایرانسلم!
این روزها مثل کسی هستم که در کویری دور افتاده هست که همش دنبال آب است.به هر طرف نگاه می کنم می بینم ابه، ولی وقتی می رسم می بینم سرابه(حکایت داستان من و موبایلم بود)
حس می کنم اگه این بیت شعرو نگم جاش تو این بخش از دلنوشته هام خالی می مونه.
من عادت نکردم به شبهای سردم/ به اینکه نباشی/نه عادت نکردم
بگذار از دلتنگی های این روزهایم برایت بگویم
دلم برای صدایت خیلی تنگ شده ،دلم برای غرغر کردن هایت تنگ شده،
دلم برای بهونه گرفتن هایت تنگ شده،دلم برای دعواهای الکی سر چیزای الکی تنگ شده،دلم برای خندهایت تنگ شده،دلم برای بگم خوبی؟بشنوم خوبم تنگ شده،دلم برای جانم گفتن هایت تنگ شده،دلم برای صدا زدن اسمه کوچکم از زبانت تنگ شده،دلم برای حساسیت هایت تنگ شده،دلم برایت تنگ شده تنگِ..................................
فعلا همین قدر می نویسم اگه دلم بازم پر شدهمین پستو ادامه میدم.فقط در پایان ازت گله مندم می دانم که می خوانی،می خواهم تا بدانی گله مندم بخاطر اینکه : دلم اتیش می گیره وقتی من روزها خاطراتمو با تو مرور می کنم و تو با او،اصلا بیخیال.
ودر پایان این پستو با شعری تمام می کنم که حال و روزمن رو تو این روزها حکایت می کند.
اهای تویی که از چشات/یه عمریه دوره دلم
به خاطر داشتن تو همیشه مغروره دلم/اسکله ناز چشات حریم امن قایقم
تو ساعت یه ربع به عشق عقربه دقایقم/گرمی دستای تو رو به صدتا دنیا نمیدم
هر وقت که یارم تو بودی/بی کسی رو نفهمیدم
نفهمیدم چجور گذشت بی کسی یا با کسی/نفهمیدم چجور گذشت قصه تلخ نا کسی
یوهو یه موجی اومدوقایقو کند از اسکله/قایق من اواره شد الان یه عمره که تو گله
تو بند دل سلول عشق/حبس نگاتو می کشم
ولی بازم رو میله هاش عکس چشاتو می کشم/ای قصه بی سرو ته
شعر بدون قافیه/برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه
اهای نت هشتم من صدای سیم اخرم/ یه روز میام هرچی غمه از روزگارت میبرم
ادامه دارد......................


از شما بازدید کننده و خوانند گرامی کماله تشکر را دارم که وقت گذاشتید و این مطلبو تا اخر خوندید
خوشحال می شم نظراتتونو درج کنید
دوستتون داریم هر جا هستی موفق باشی به امید دیدار
94/12/11
برچسبها:

تقصیر تو نیست!
همیشه همین گونه بوده
برو اما من پشت سرت دست نه
دل تکان می دهم
برچسبها:

وقتی تو نیستی همه نیستن ! نه که نیستن ؛ هستن ، ولی مثل تو نیستن . . .
فکر تنهایی نباش تنهایی خودش تنهاست ، تنها به فکر کسی باش که بی تو تنهاست
برچسبها:
|
اون شب برام به اندازه یه سال گذشت و هر کاری کردم به جز فکرهای احمقانه چیزی به ذهنم نرسید........... برای خواندن رمان های بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید http://cafebazaar.ir/app/?id=com.romaneshghbhamta |
||
برچسبها:

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، یعنی حدودا دوهزار سال پیش از تولد ولنتاین، میان آریائیان روزی موسوم به روز عشق (سپندارمذگان یا اسفندارمذگان) بوده است.
این روز در تقویم زرتشتی مصادف است با پنجم اسفند ماه و در تقویم جدید ایرانی، که شش ماه اول سال سی و یک روز حساب میشود، شش روز به جلو آمده و دقیقا مصادف میشود با ۲۹ بهمن، یعنی چهار روز پس از روز ولنتاین فرنگی.
زرتشیان جشن سپندارمذ (سپندارمذگان – روز زن و روز زمین) را هرساله در پنجم اسفند ماه برگزار میکنند.
در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب میکردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند.
بهعنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»،
روز دوم، روز بهمن (سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است،
روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است،
روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است
و
روز پنجم «سپندارمذ» بوده است.
"سپندارمذ" لقب ملی زمین است یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق میورزد. زشت و زیبا را به یک چشم مینگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان میدهد. به همین دلیل در فرهنگ ایران باستان "سپندارمذ" را بهعنوان نماد عشق میپنداشتند.
پسوند "گان" هم به معنی "جشن" است، و در نتیجه "سپندارمذگان" به معنی "جشن سپندارمذ" (جشن روز زن و زمین) است.
در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی میشده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن میشد، جشنی ترتیب میدادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه "مهر" نام داشت که در ماه مهر، «مهرگان» لقب میگرفت.
همین طور روز پنجم هر ماه "سپندارمذ" یا "اسفندارمذ" نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم "اسفندارمذ" نام داشت، جشنی با همین عنوان میگرفتند.
"سپندارمذگان" جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند.
در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند. جشن "سپندارمذگان" یا "اسفندگان"، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده است.
اگر مردان بدنه هواپیماى خوشبختى اند، زنان موتور آن اند که پیکره بى موتور و موتور بى بدنه هیچ کدام به تنهایى به اوج سعادت نمى رسند بلکه ذره اى حرکت و جنبش هم برایشان ناممکن است.
اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به میزان دانش و خرد انسان مى داند نه جنسیت و قومیت و رنگ و نژاد و از دیدگاه وى همه انسان ها _ همه زنان و مردان _ داراى حقوق برابرند. او دختران را در گزینش همسر آزاد شمرده و عشق پاک و دانش نیک را دو معیار اصلى مى داند و خوشبختى همسران جوان را در زندگى زناشویى در این مى داند که هر یک بکوشند تا در راستى از دیگرى پیشى جویند.
ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن میگرفتند و با سرور و شادمانی روزگار میگذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهانبینی ایرانیان باستان است.
برچسبها:

بعد از چهار پنج دقیقه من هم راه افتادم.تو راه فکر میکردم که اون الان باید خونه خودشون باشه ولی تا به کوچه رسیدم دیدم با وجود تاریکی هوا مادرم و زن های همسایه که مامان الناز هم باهاشون بود جلسه زنانه ترتیب دادن و دارن باهم صحبت میکنند.
الناز هم همراه اونا بود. دوباره تا چشمم به الناز افتاد نزدیک بود خراب کنم...
متوجه شدم که با دیدن من رنگ صورت الناز هم تغییر کرده ولی من که بازیگر مادر زاد بودم به زور سر و ته مسئله رو هم آوردم و نزاشتم که کسی بفهمه....
وقتی پیش اونها رسیدم با همه سلام و علیک گرمی کردم و وقتی به الناز رسیدم با لحنی فوق العاه رسمی با اون هم احوالپرسی کردم انگار نه انگار که ما تا چند لحظه قبل باهم بودیم .
دیدم الناز روش رو کرد اون طرف و از کار من خندش گرفته و داره آروم میخنده من باز تریپ با شخصیتی ورداشتم و خیلی رسمی رو به همه گفتم : اگه با من امری نیست بنده مرخص بشم و حضار محترم هم OK رو دادن و برگشتم و بطرف خونه راه افتادم...
هنوز چند قدم دور نشده بودم که دیدم الناز رو به مامانش گفت : مامان من هم دیگه میرم...
و اون هم برگشت و راه افتاد ، رو به الناز کردم و یه چشمکی زدم و رفتم داخل خونه.داشتم لباسام رو در میاوردم که دیدم برام اسمس اومد باز کردم دیدم الناز نوشته : "عالی بود استاد ، نزدیک بود خراب کنم ها..."
چند روزی گذشت و من ندیدمش.سه روز بعد بهش اسمس کردم : " سراغ از من نمیگیری گل نازم... نمیشناسی صدای کهنه سازم... نمیبینی مگه اینجا دلم تنگه.... نمیدونی مگه با غصه دمسازم ...؛ سراغ از من نمیگیری ؟! ........"
و اون در جواب نوشت : " قلب من درهرزمان خواهان توست ، این دوچشم عاشقم گریان توست ، قایق بشکسته وقلب ودلم ، تا ابد در ساحل چشمان توست"
دوباره من اسمس کردم : " زمستان بهانه است آسمان از برف خسته شده، پاییز بهانه است درخت ازبرگ خسته شده، SMS بهانه است دلم برات تنگ شده. "
و اون جواب داد : "من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم ، نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم ، اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست ، وفا آنست که نامت را نهانی زیر لب دارم..... "
و به این ترتیب اسمس های عاشقانه ی ما شروع شد...
چند ماهی گذشت و ما هم شده بودیم لیلی و مجنون زمان....
اسمسهای ما هم زیاد شده بود.من به فکر چاره افتادم و تصمیم گرفتم به الناز یکم کامپیوتر یاد بدم که از طریق اینترنت با هم ارتباط داشته باشیم.باز توی همون آموزشگاه جلساتمون رو برگزار میکردیم ...
مردم ندید بدید و بدگمان هم توی آموزشگاه چشمشون به ما بود...
شاید باور نکنید ولی در عرض چهار ماه از صفر شروع کردم و به حد برنامه نویسی رسوندمش ولی متوجه شدم که توی کارهای گرافیکی استعداد داره من هم هرچی که از فوتوشاپ و کورل بلد بودم بهش یاد دادم بعدش با هزینه مشترکمون توی کلاسهای گرافیک شرکت کرد و واقعا ماهر شد.همیشه همه فکر میکنند روابط عاشقانه باعث افت تحصیلی میشه ولی من و الناز ثابت کردیم که همیشه این طور نیست.الناز توی درسهاش واقعا پیشرفت کرده بود و من هم معدلم یک نمره بیشتر شده بود.چون در چند هفته اول آشناییمون باهاش شرط کردم که به شرطی این رابطه رو ادامه میدیم که برای تحصیلمون افت نداشته باشه.
الناز واقعا به قولش عمل کرده بود و کلاسهای ریاضی هم تاثیرش رو گذاشته بود شاید باور کردنش سخت باشه ولی الناز در امتحان ریاضی ترم اول 18.5 و در ترم دوم 19 گرفته بود.توی تعطیلات تابستون هم روابط ما همچنان ادامه داشت تا اینکه سال تحصیلی جدید شروع شد و من وارد پیش دانشگاهی ریاضی فیزیک شدم و اون هم وارد پایه اول دبیرستان شد.......
من فکر همه چی رو میکردم و به تمام جزئیات رفتار و لحن صحبت هامون تو خونه توجه میکردم که فعلا کسی از ماجرا بویی نبره....
از داداش الناز هم دوری میکردم چون واقعا تیز بود ولی من هم دست کمی از اون نداشتم چون من دوره فوق لیسانس آدم خر کنی رو گذرونده بودم و دانشجوی دوره دکترای این رشته بودم.
شدیدا از بانک اطلاعاتی روابط عاشقانه حفاظت میشد.چندین بار هم به الناز گوشزد کرده بودم که به کسی چیزی نگه حتی نزدیک ترین دوستانش.
تا سه ماه اول سال تحصیلی اوضاع خوب بود و در همون مدت تولد الناز رو با یک جشن زیبای دو نفری پشت سر گذاشته بودیم.
دوباره روزهای پنجشنبه ، کلاس ریاضی بهانه ای بود برای باهم بودن...
نجواهای عاشقانه ، اسمسهای عاشقانه ، شوخی های مداوم و گردش های سرشار از عشق ادامه داشت تا اینکه اون اتفاق افتاد.....
واقعا ما ایرانیها هیچ وقت هیچ چیز رو درک نخواهیم کرد مگر اینکه کسی به زور چیزی رو بهمون بقبولونه....
مردم این روزگار هیچ وقت عظمت عشق رو درک نخواهند کرد.
واقعا که راست گفتن :"در نظر کسانی که پرواز را نمیفهمند هرچه بیش تر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
اما اون اتفاقی که در اول خود ما هم به اون با خوش بینی نگاه میکردیم از این قرار بود:
یک روز که با الناز رفته بودیم بیرون ، الناز به من گفت : منو ببخش من به قولی که بهت دادم عمل نکردم!.........
گفتم : مگه چی شده ؟ ... اتفاقی افتاده؟...
الناز گفت : من بهت قول داده بودم که بدون مشورت تو کاری نکنم، اما امروز که توی مدرسه خیلی دلم گرفته بود به دوستم نِگین همه ی جریان های عشقی مون رو گفتم...
گفتم : عیبی نداره حداقل دلت باز شده ؛ ولی سفره دلت رو پیش هیچ کس باز نکن چون هیچ کس برای عشق ارزشی قائل نیست؛ مردم بجای اینکه همدردت بشن مسخرت میکنن و باعث ناراحتیت میشن.
غافل از اینکه اتفاقی که نمی خواستیم اتفاق بیفته در حال اتفاق افتادن بود.......
دو هفته از اون ماجرا گذشت و خبری از الناز نشد...
به اسمس ها جواب نمیداد، وقتی زنگ میزدم گوشی رو برنمیداشت، اخلاقش به کلی عوض شده بود هر وقت هم که همدیگه رو تو کوچه میدیدیم با اکراه سلام میداد.
واقعا مخم هنگ کرده بود . اصلا نمیتونستم علت این رفتار هاش رو بفهمم.هر موقع چشمش به من می افتاد مثل این بود که دارن تعقیبش میکنن.....
تا اینکه یه روز که بیرون از مدرسه کلاس داشتم دیدم که یکی به موبایلم زنگ زد .
از کلاس خارج شدم و جواب دادم ، صدای یه زن بود که من نمیشناختمش....................
صدایی از اون طرف خط گفت : واقعا از تو چنین انتظاری نداشتم ، من برات احترام زیادی قائل بودم و مثل پسرم دوستت داشتم؛ آقا سعید....... بد جوری از چشمم افتادی...
من هم بلبل زبونیم گل کرد و گفتم : خانوم من خودم مادر دارم ، در ضمن از چشمتون کجا افتادم؟........... تودماغتون؟................
اون هم تلفن رو قطع کرد.
شب که به خونه رسیدم یه سلامی کردم و رفتم دست و صورتم رو بشورم. البته جواب سلامهای امروز یکم مشکوک میزد.گفتم خبری شده که همتون دماغتون رو بالا گرفتین.
مامانم گفت : خبرای دست اول رو باید از شما پرسید آقا پسر.
برای اینکه بحث رو به حاشیه ببرم،گفتم : نکنه دایی رو زنش دادین؟
چون خودم هم یکم شک کرده بودم که شاید مسئله تلفن بعد از ظهر و مسئله الناز و طرز حرف زدن های امروز به هم ربط داشته باشه سریع در مقابل حملات توپخانه زبون مامان جا خالی دادم و با یک فیتیله پیچ هنرمندانه تغییر موضع دادم و یه ماچ مامان خر کنی کردم و میخواستم برم تو اتاق که مامانم گفت نه آقا سعید این بار دیگه زبون بازی کاری از پیش نمیبره.
گفتم : چرا؟
گفت: چون شهین خانوم ( مامان الناز ) و شوهرش بد جوری سگ شدن و جنابعالی باید جواب اونها رو هم بدید.
من نمیدونستم مسئله تا چه حد درز پیدا کرده واسه همین گفتم : مگه من چیکار کردم که باید جواب پس بدم در ضمن اونا چرا سگ شدن؟
گفت : هیچ چی ، چیکار میخواستی بکنی... با دختر مردم حرف زدی و بدنامشون کردی... اونا هم به غیرتشون برخورده.
انگار دنیا رو سرم خراب شده بود ؛ دیگه هیچ چی نمیفهمیدم ؛ سرم گیج رفت و نزدیک بود سرم بخوره به دیوار.
واسه خودم نگران نبودم ولی با حرفهایی که مامان زد ، بد جوری نگران الناز شدم. مامانم هم از دستم خیلی عصبانی بود چون شهین خانوم بد جوری برام خط و نشون کشیده بود.
مامان و بابای الناز خیلی آدمای متعصبی بودن و حرف زدن خالی با نامحرم رو هم خیلی بد میدونستن چه برسه به اینکه دخترشون عاشق یه پسر بشه و باهم به گردش برن.
حالا نمیدونستم باید چیکار کنم...
از مامانم پرسیم : بابا چی ؟ بابا هم از موضوع خبر داره؟
گفت : بله ............
گفتم : خیلی عصبانیه؟
گفت : نخیر .... مثل همیشه تو اتاقشون هستن و دارن مطالعه میکنن.....
پیش بینی میکردم که این طور باشه.چون پدرم یه آدم واقعا متفکر،فهمیده و منطقیه .در ضمن خیلی هم مهربون و بسیار آروم.....
رفتم اتاق بابا و در زدم و وارد شدم.با بابام همیشه و در هر موضوعی مشورت میکردم.اینبار هم به امیدی که بتونه مشکلم رو حل کنه پیشش رفتم.
بعد از یکم حرف زدن و جویا شدن از کل ماجرا ، گفت : من با رابطه شما مخالف نیستم و به پاکی و کارهایی که تو کردی افتخار میکنم. اما حساب شده عمل نکردی..... تو باید این رو پیش بینی میکردی که جو جامعه یه جوریه که همه به این جور مسائل خیلی حساسن و ممکنه همچین روزی پیش بیاد. من هم با شناختی که از پدرش دارم نمیتونم کاری برات بکنم.
امید کمی که به کمک پدرم داشتم به نا امیدی مبدل شد.
بعد از کلی جر و بحث با مادرم،رفتم به اتاق خودم.گوشی رو برداشتم و به الناز زنگ زدم ؛ مادرش گوشی رو برداشت و من قطع کردم.
هیچ فکری به ذهنم نمی رسید.یهو به یاد بهزاد ، برادر الناز افتادم ........ چون بهزاد هم واقعا بهم مدیون بود...گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم.
بعد از سلام و احوالپرسی گفتم : بهزاد جریان چیه ، مامانم میگفت مامانت خیلی قاطی کرده.
گفت : سعید کارهای شما تموم خونواده رو ریخته به هم.....
تا اینو شنیدم ؛ بخاطر اینکه بهزاد منطقی رفتار میکرد خوشحال شدم و بخاطر اینکه الان الناز تحت فشار بود ناراحت شدم...
گفتم : الناز کجاست حالش خوبه؟
گفت : از امروز صبح توی اتاقش زندانیه.
گفتم : مامانت اینا از کجا فهمیدن؟
گفت : تقصیر اون دختره دهن لقه.
گفتم : کدوم دختر ، از کی حرف میزنی؟
گفت : دوست خواهرم ، نگین..... یه هفته پیش که اومده بود خونه ما ، توی اتاق داشتن با الناز حرف میزدن که مامانم میخواسته براشون چای ببره که چند لحظه گوش وای میسته و متوجه میشه که الناز با یه پسر رابطه داره.اما هنوز نمیدونسته کی...... مادرم قضیه رو به پدرم میگه و از همون روز پدرم هرجا که الناز میرفت دنبالش راه میفتاد و تعقیبش میکرد.گوشیش رو هم ازش گرفت. اسمس های تو می رسید ولی الناز اسم تو رو توی گوشیش ننوشته بود واسه همین پدر و مادرم نمیدونستن که الناز با کی رابطه داره.من هم تا دیدم شماره تو رو گوشی افتاده، حرفی نزدم تا امروز که مادرم دفتر خاطرات الناز رو پیدا کرد و بقیشو هم که خودت میدونی..... سعید،من مثل داداشم دوستت دارم و میدونم اهل کثافت کاری نیستی . خواهش میکنم یه کاری کن. الناز بد جوری تحت فشاره.......
گفتم : آخه مگه الناز کار بدی کرده که باهاش این کارا رو میکنن؟
گفت : خانواده ما خیلی متعصب و سنتی اند و این کارا رو خیلی بد میدونن...
باهاش خدا حافظی کردم و باز یه دنیا درد رو دلم سرازیر شد.شب تا صبح خوابم نبرد وهمدم من شده بود آهنگ های دل تنگی....
- - - -
دوباره دل هوای با تو بودن کرده ...... نگو این دل دوری عشقتو باور کرده ..... دل من خسته از این دست به دعاها بردن....... همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن....... حالا من یه آرزو دارم تو سینه........که دوباره چشم من تو رو ببینه.........
- - - -
ای دل تنها بسه چشم انتظاری........... من موندم و شب هام ، شبایه بی قراری ....... چرا تنهام میزاری......... باز اون چشات ، دوباره اومد تو یادم ....... باز اون نگات منو داده به بادم .... ای خدا برس به دادم.
برای دیدن رمان های بیشتر و جذاب به ادرس زیر مراجعه کنید
http:cafebazaar.ir/app/?id=com.
romaneshghbhamta
برچسبها:






.gif)

