بین ائمه من به امام کاظم خیلی علاقه داشتم خیلی وقتا واسه مشکلاتم بهش توسل می کردم وقتی خواستم وارد حرم بشم اجازه وارد شدن رو که می خوندم حس می کردم کسی به استقبالم اومده٬ تا چشم به اون ضریح عرشی افتاد هق هق گریه امونم نداد. این اولین بار بود که به زیارت ایشون اومده بودم. وقتی یادم می افتاد ایشون فرزند کین٬ معصومیت و مظلومیت پدر بزرگوارشون دلمو آتیش می زد٬ هی سلام می دادم هی گریه می کردم. همش می گقتم شما برادر امام رضا و حضرت معصومه اید خدا می دونه تو اون خانواده چه خبر بود٬ دست منو بگیر آقا٬ خسته شدم از این زندگی٬ از این دلی که به هیچ چی راضی نمی شه٬ از این عشقی که فکر می کردم مطلوب دلمه اما با همه قشنگیاش دلچسب نیست٬ خستم کرده... 
تو حرم من جذب شده بودم٬ انگار دلم چیزایی می فهمید که تا حالا نفهمیده بود٬ نماز که می خوندم کلماتی که می گفتم همونایی بود که هر روز می گفتم اما تاثیرش همه وجودم رو گرفته بود٬ تا حالا این حس رو به این وضوح تجر به نکرده بودم٬ هر چی تو ذهنم بود دیگه نبود انگار نه انگار همین من بودم که اونهمه غمگین و تو خود و پریشون بودم.. چه حس قشنگی٬ خودم رو بهش سپردم٬ همینوری نماز می خوندم و گریه می کردم٬ اصلا دلم نمی خواست این حالم تموم بشه. قشنگی و آرامش اون حس٬ صدها برابر آرامش آغوش مامان و کنارش بودن بود. مثل یه تشنه با جگر تفتیده که به آب رسیده٬ قلب و سرم سبک و روشن شده بود٬ حس می کردم یه نوری همه وجودم رو گرفته٬ از این ادراک لذت می بردم خیلی شیرین بود. 
حس می کردم مثل یه در رو به آسمونه٬ یه جایی که پر از نور و آرامشه٬ حسی شبیه آرامش دریا٬ نوری شبیه خورشید اما خیلی با نفوذتر و بیشتر. انگار فرشته ها اونجا بودن٬ انگار دورم ریخته بودن٬ انگار من یه مهمون ویژه بودم٬ نکنه من یه مهمون ویژه ام! کتاب دعا رو باز کردم .. الحمدلله الذی تحبب الی و هو غنی عنی.. سپاس خدایی رو که ازم بی نیازه اما دوسم داره! یعنی خدا واقعا دوسم داره؟! تو اون حال و هوا خیلی فکر کردم از هر طرف که می رفتم زندگیمو که مرور می کردم می دیدم من تو عشقش به خودم غرقم و خواسم نیست٬ خیلی این دوس داشتنش رو برای اولین بار حس کردم.. نمی تونستم دعا رو ادامه بدم.. تو عمرم اینقدر اشک نریختم٬ اشک نبود انگار سیل بود.. اصلا حواسم به دور و برم نبود با اونهمه شلوغی انگار جز من کسی اونجا نبود..
منی که تو خودم بودم اما نه عمیق٬ انگار رفته بودم تو ته وجودم٬ یه چیزی شبیه یه پرواز درونی٬ پرواز تو آسمون درون.. حس بالا بودن و تسلط به همه چی داشتم انگار همه کاری ازم برمیود٬ حس می کردم تا حالا چقدر حواسم پرت بوده که می تونم اینفدر بزرگ باشم و حسهای قشنگی داشته باشم. حس می کردم همه چیزو تا حالا تجربه کردم الا همین یک چیز رو.. نمی دونم چقدر طول کشید اما خسته نمی شدم.. حس می کردم از یه بار سنگین راحت شدم.. 
مغرب بود نماز که خوندم خیلی خدا رو شکر کردم که معنی معنا و نماز رو بهم فهموند و مزه اش رو به دلم چسبوند. مزه ای که خیلی مزه های دیگه رو تو دلم کمرنگ کرد و خیلیاشون رو با خودش برد. همه اش دعا می کردم همین حسم همه جا با من باشه.. این اواخر لابه لای این جذبه آسمونی افکار دنیایی گاه و بیگاه که به سراغم میومد معنویتم کم می شد حتی فکر اون مزه حضور ملائک رو کم می کرد و من می دونستم اون دلبستگی جز زحمت واسم هیچ جی نداشته ولی این همه زحمتهای عمرم رو از دلم کنده.. نمی خواستم این فکرا به سراغم بیان اما رهام نمی کردن.. می فهمیدم گذشته زندگیم تاثیر داره تو کم دوامی این حس و حال.. تصمیم گرفتم ‍پاک زندگی کنم! هر جی که با این معنویات در تضاده رو کنار بذارم.. هر چی حتی عشق.. عشق؟ عشق واقعی اینه که اینجوری آدم رو از خودش بیخود می کنه و بالا می بره. 



برچسب‌ها:

تاريخ : یکشنبه 25 بهمن 1394 | 07:04 | نویسنده : myreallylove | ارسال نظر(2)
.: Weblog Themes By Bia2skin :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

پشتیبانی

محرم الحرام تسليت