
بعد از چهار پنج دقیقه من هم راه افتادم.تو راه فکر میکردم که اون الان باید خونه خودشون باشه ولی تا به کوچه رسیدم دیدم با وجود تاریکی هوا مادرم و زن های همسایه که مامان الناز هم باهاشون بود جلسه زنانه ترتیب دادن و دارن باهم صحبت میکنند.
الناز هم همراه اونا بود. دوباره تا چشمم به الناز افتاد نزدیک بود خراب کنم...
متوجه شدم که با دیدن من رنگ صورت الناز هم تغییر کرده ولی من که بازیگر مادر زاد بودم به زور سر و ته مسئله رو هم آوردم و نزاشتم که کسی بفهمه....
وقتی پیش اونها رسیدم با همه سلام و علیک گرمی کردم و وقتی به الناز رسیدم با لحنی فوق العاه رسمی با اون هم احوالپرسی کردم انگار نه انگار که ما تا چند لحظه قبل باهم بودیم .
دیدم الناز روش رو کرد اون طرف و از کار من خندش گرفته و داره آروم میخنده من باز تریپ با شخصیتی ورداشتم و خیلی رسمی رو به همه گفتم : اگه با من امری نیست بنده مرخص بشم و حضار محترم هم OK رو دادن و برگشتم و بطرف خونه راه افتادم...
هنوز چند قدم دور نشده بودم که دیدم الناز رو به مامانش گفت : مامان من هم دیگه میرم...
و اون هم برگشت و راه افتاد ، رو به الناز کردم و یه چشمکی زدم و رفتم داخل خونه.داشتم لباسام رو در میاوردم که دیدم برام اسمس اومد باز کردم دیدم الناز نوشته : "عالی بود استاد ، نزدیک بود خراب کنم ها..."
چند روزی گذشت و من ندیدمش.سه روز بعد بهش اسمس کردم : " سراغ از من نمیگیری گل نازم... نمیشناسی صدای کهنه سازم... نمیبینی مگه اینجا دلم تنگه.... نمیدونی مگه با غصه دمسازم ...؛ سراغ از من نمیگیری ؟! ........"
و اون در جواب نوشت : " قلب من درهرزمان خواهان توست ، این دوچشم عاشقم گریان توست ، قایق بشکسته وقلب ودلم ، تا ابد در ساحل چشمان توست"
دوباره من اسمس کردم : " زمستان بهانه است آسمان از برف خسته شده، پاییز بهانه است درخت ازبرگ خسته شده، SMS بهانه است دلم برات تنگ شده. "
و اون جواب داد : "من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم ، نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم ، اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست ، وفا آنست که نامت را نهانی زیر لب دارم..... "
و به این ترتیب اسمس های عاشقانه ی ما شروع شد...
چند ماهی گذشت و ما هم شده بودیم لیلی و مجنون زمان....
اسمسهای ما هم زیاد شده بود.من به فکر چاره افتادم و تصمیم گرفتم به الناز یکم کامپیوتر یاد بدم که از طریق اینترنت با هم ارتباط داشته باشیم.باز توی همون آموزشگاه جلساتمون رو برگزار میکردیم ...
مردم ندید بدید و بدگمان هم توی آموزشگاه چشمشون به ما بود...
شاید باور نکنید ولی در عرض چهار ماه از صفر شروع کردم و به حد برنامه نویسی رسوندمش ولی متوجه شدم که توی کارهای گرافیکی استعداد داره من هم هرچی که از فوتوشاپ و کورل بلد بودم بهش یاد دادم بعدش با هزینه مشترکمون توی کلاسهای گرافیک شرکت کرد و واقعا ماهر شد.همیشه همه فکر میکنند روابط عاشقانه باعث افت تحصیلی میشه ولی من و الناز ثابت کردیم که همیشه این طور نیست.الناز توی درسهاش واقعا پیشرفت کرده بود و من هم معدلم یک نمره بیشتر شده بود.چون در چند هفته اول آشناییمون باهاش شرط کردم که به شرطی این رابطه رو ادامه میدیم که برای تحصیلمون افت نداشته باشه.
الناز واقعا به قولش عمل کرده بود و کلاسهای ریاضی هم تاثیرش رو گذاشته بود شاید باور کردنش سخت باشه ولی الناز در امتحان ریاضی ترم اول 18.5 و در ترم دوم 19 گرفته بود.توی تعطیلات تابستون هم روابط ما همچنان ادامه داشت تا اینکه سال تحصیلی جدید شروع شد و من وارد پیش دانشگاهی ریاضی فیزیک شدم و اون هم وارد پایه اول دبیرستان شد.......
من فکر همه چی رو میکردم و به تمام جزئیات رفتار و لحن صحبت هامون تو خونه توجه میکردم که فعلا کسی از ماجرا بویی نبره....
از داداش الناز هم دوری میکردم چون واقعا تیز بود ولی من هم دست کمی از اون نداشتم چون من دوره فوق لیسانس آدم خر کنی رو گذرونده بودم و دانشجوی دوره دکترای این رشته بودم.
شدیدا از بانک اطلاعاتی روابط عاشقانه حفاظت میشد.چندین بار هم به الناز گوشزد کرده بودم که به کسی چیزی نگه حتی نزدیک ترین دوستانش.
تا سه ماه اول سال تحصیلی اوضاع خوب بود و در همون مدت تولد الناز رو با یک جشن زیبای دو نفری پشت سر گذاشته بودیم.
دوباره روزهای پنجشنبه ، کلاس ریاضی بهانه ای بود برای باهم بودن...
نجواهای عاشقانه ، اسمسهای عاشقانه ، شوخی های مداوم و گردش های سرشار از عشق ادامه داشت تا اینکه اون اتفاق افتاد.....
واقعا ما ایرانیها هیچ وقت هیچ چیز رو درک نخواهیم کرد مگر اینکه کسی به زور چیزی رو بهمون بقبولونه....
مردم این روزگار هیچ وقت عظمت عشق رو درک نخواهند کرد.
واقعا که راست گفتن :"در نظر کسانی که پرواز را نمیفهمند هرچه بیش تر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد"
اما اون اتفاقی که در اول خود ما هم به اون با خوش بینی نگاه میکردیم از این قرار بود:
یک روز که با الناز رفته بودیم بیرون ، الناز به من گفت : منو ببخش من به قولی که بهت دادم عمل نکردم!.........
گفتم : مگه چی شده ؟ ... اتفاقی افتاده؟...
الناز گفت : من بهت قول داده بودم که بدون مشورت تو کاری نکنم، اما امروز که توی مدرسه خیلی دلم گرفته بود به دوستم نِگین همه ی جریان های عشقی مون رو گفتم...
گفتم : عیبی نداره حداقل دلت باز شده ؛ ولی سفره دلت رو پیش هیچ کس باز نکن چون هیچ کس برای عشق ارزشی قائل نیست؛ مردم بجای اینکه همدردت بشن مسخرت میکنن و باعث ناراحتیت میشن.
غافل از اینکه اتفاقی که نمی خواستیم اتفاق بیفته در حال اتفاق افتادن بود.......
دو هفته از اون ماجرا گذشت و خبری از الناز نشد...
به اسمس ها جواب نمیداد، وقتی زنگ میزدم گوشی رو برنمیداشت، اخلاقش به کلی عوض شده بود هر وقت هم که همدیگه رو تو کوچه میدیدیم با اکراه سلام میداد.
واقعا مخم هنگ کرده بود . اصلا نمیتونستم علت این رفتار هاش رو بفهمم.هر موقع چشمش به من می افتاد مثل این بود که دارن تعقیبش میکنن.....
تا اینکه یه روز که بیرون از مدرسه کلاس داشتم دیدم که یکی به موبایلم زنگ زد .
از کلاس خارج شدم و جواب دادم ، صدای یه زن بود که من نمیشناختمش....................
صدایی از اون طرف خط گفت : واقعا از تو چنین انتظاری نداشتم ، من برات احترام زیادی قائل بودم و مثل پسرم دوستت داشتم؛ آقا سعید....... بد جوری از چشمم افتادی...
من هم بلبل زبونیم گل کرد و گفتم : خانوم من خودم مادر دارم ، در ضمن از چشمتون کجا افتادم؟........... تودماغتون؟................
اون هم تلفن رو قطع کرد.
شب که به خونه رسیدم یه سلامی کردم و رفتم دست و صورتم رو بشورم. البته جواب سلامهای امروز یکم مشکوک میزد.گفتم خبری شده که همتون دماغتون رو بالا گرفتین.
مامانم گفت : خبرای دست اول رو باید از شما پرسید آقا پسر.
برای اینکه بحث رو به حاشیه ببرم،گفتم : نکنه دایی رو زنش دادین؟
چون خودم هم یکم شک کرده بودم که شاید مسئله تلفن بعد از ظهر و مسئله الناز و طرز حرف زدن های امروز به هم ربط داشته باشه سریع در مقابل حملات توپخانه زبون مامان جا خالی دادم و با یک فیتیله پیچ هنرمندانه تغییر موضع دادم و یه ماچ مامان خر کنی کردم و میخواستم برم تو اتاق که مامانم گفت نه آقا سعید این بار دیگه زبون بازی کاری از پیش نمیبره.
گفتم : چرا؟
گفت: چون شهین خانوم ( مامان الناز ) و شوهرش بد جوری سگ شدن و جنابعالی باید جواب اونها رو هم بدید.
من نمیدونستم مسئله تا چه حد درز پیدا کرده واسه همین گفتم : مگه من چیکار کردم که باید جواب پس بدم در ضمن اونا چرا سگ شدن؟
گفت : هیچ چی ، چیکار میخواستی بکنی... با دختر مردم حرف زدی و بدنامشون کردی... اونا هم به غیرتشون برخورده.
انگار دنیا رو سرم خراب شده بود ؛ دیگه هیچ چی نمیفهمیدم ؛ سرم گیج رفت و نزدیک بود سرم بخوره به دیوار.
واسه خودم نگران نبودم ولی با حرفهایی که مامان زد ، بد جوری نگران الناز شدم. مامانم هم از دستم خیلی عصبانی بود چون شهین خانوم بد جوری برام خط و نشون کشیده بود.
مامان و بابای الناز خیلی آدمای متعصبی بودن و حرف زدن خالی با نامحرم رو هم خیلی بد میدونستن چه برسه به اینکه دخترشون عاشق یه پسر بشه و باهم به گردش برن.
حالا نمیدونستم باید چیکار کنم...
از مامانم پرسیم : بابا چی ؟ بابا هم از موضوع خبر داره؟
گفت : بله ............
گفتم : خیلی عصبانیه؟
گفت : نخیر .... مثل همیشه تو اتاقشون هستن و دارن مطالعه میکنن.....
پیش بینی میکردم که این طور باشه.چون پدرم یه آدم واقعا متفکر،فهمیده و منطقیه .در ضمن خیلی هم مهربون و بسیار آروم.....
رفتم اتاق بابا و در زدم و وارد شدم.با بابام همیشه و در هر موضوعی مشورت میکردم.اینبار هم به امیدی که بتونه مشکلم رو حل کنه پیشش رفتم.
بعد از یکم حرف زدن و جویا شدن از کل ماجرا ، گفت : من با رابطه شما مخالف نیستم و به پاکی و کارهایی که تو کردی افتخار میکنم. اما حساب شده عمل نکردی..... تو باید این رو پیش بینی میکردی که جو جامعه یه جوریه که همه به این جور مسائل خیلی حساسن و ممکنه همچین روزی پیش بیاد. من هم با شناختی که از پدرش دارم نمیتونم کاری برات بکنم.
امید کمی که به کمک پدرم داشتم به نا امیدی مبدل شد.
بعد از کلی جر و بحث با مادرم،رفتم به اتاق خودم.گوشی رو برداشتم و به الناز زنگ زدم ؛ مادرش گوشی رو برداشت و من قطع کردم.
هیچ فکری به ذهنم نمی رسید.یهو به یاد بهزاد ، برادر الناز افتادم ........ چون بهزاد هم واقعا بهم مدیون بود...گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم.
بعد از سلام و احوالپرسی گفتم : بهزاد جریان چیه ، مامانم میگفت مامانت خیلی قاطی کرده.
گفت : سعید کارهای شما تموم خونواده رو ریخته به هم.....
تا اینو شنیدم ؛ بخاطر اینکه بهزاد منطقی رفتار میکرد خوشحال شدم و بخاطر اینکه الان الناز تحت فشار بود ناراحت شدم...
گفتم : الناز کجاست حالش خوبه؟
گفت : از امروز صبح توی اتاقش زندانیه.
گفتم : مامانت اینا از کجا فهمیدن؟
گفت : تقصیر اون دختره دهن لقه.
گفتم : کدوم دختر ، از کی حرف میزنی؟
گفت : دوست خواهرم ، نگین..... یه هفته پیش که اومده بود خونه ما ، توی اتاق داشتن با الناز حرف میزدن که مامانم میخواسته براشون چای ببره که چند لحظه گوش وای میسته و متوجه میشه که الناز با یه پسر رابطه داره.اما هنوز نمیدونسته کی...... مادرم قضیه رو به پدرم میگه و از همون روز پدرم هرجا که الناز میرفت دنبالش راه میفتاد و تعقیبش میکرد.گوشیش رو هم ازش گرفت. اسمس های تو می رسید ولی الناز اسم تو رو توی گوشیش ننوشته بود واسه همین پدر و مادرم نمیدونستن که الناز با کی رابطه داره.من هم تا دیدم شماره تو رو گوشی افتاده، حرفی نزدم تا امروز که مادرم دفتر خاطرات الناز رو پیدا کرد و بقیشو هم که خودت میدونی..... سعید،من مثل داداشم دوستت دارم و میدونم اهل کثافت کاری نیستی . خواهش میکنم یه کاری کن. الناز بد جوری تحت فشاره.......
گفتم : آخه مگه الناز کار بدی کرده که باهاش این کارا رو میکنن؟
گفت : خانواده ما خیلی متعصب و سنتی اند و این کارا رو خیلی بد میدونن...
باهاش خدا حافظی کردم و باز یه دنیا درد رو دلم سرازیر شد.شب تا صبح خوابم نبرد وهمدم من شده بود آهنگ های دل تنگی....
- - - -
دوباره دل هوای با تو بودن کرده ...... نگو این دل دوری عشقتو باور کرده ..... دل من خسته از این دست به دعاها بردن....... همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن....... حالا من یه آرزو دارم تو سینه........که دوباره چشم من تو رو ببینه.........
- - - -
ای دل تنها بسه چشم انتظاری........... من موندم و شب هام ، شبایه بی قراری ....... چرا تنهام میزاری......... باز اون چشات ، دوباره اومد تو یادم ....... باز اون نگات منو داده به بادم .... ای خدا برس به دادم.
برای دیدن رمان های بیشتر و جذاب به ادرس زیر مراجعه کنید
http:cafebazaar.ir/app/?id=com.
romaneshghbhamta
برچسبها:






.gif)