اون شب برام به اندازه یه سال گذشت و هر کاری کردم به جز فکرهای احمقانه چیزی به ذهنم نرسید...........
صبح زود به طوری که واقعا از من بعید بود از خونه زدم بیرون تا هر وقت که پدرش از خونه اومد بیرون باهاش صحبت کنم...
اون روز برف سنگینی باریده بود و گازها هم تو ارومیه قطع بود، برای همین مدرسه ها از آمادگی تا پیش دانشگاهی تعطیل بودند....
چند ساعتی تو اون سرما توی کوچه گشت زدم تا اینکه طرف پیداش شد. تا من رو 
دید طوری شد که انگار قاتل هفت جد آبادش رو دیده....... اومد نزدیک شد........
من سلام کردم .اون هم با طعنه گفت : علیک.........
گفتم : میخوام باهاتون رک حرف بزنم ، الناز اصلا تقصیری نداره ، من هم تقصیری ندارم ، اصلا نمیشه که کسی رو بخاطر عاشق شدن مقصر بدونین.... من....
تو همین لحظه که من با صدای بلند و تند تند حرف میزدم پدر الناز یه سیلی محکم زد تو گوشم و گفت : پسره بی حیا طلبکار هم هستی ؛ دیگه دور و بر دختر من نگرد...........
نزاشت من حرف بزنم و تند و با عصبانیت رفت........ من که دیدم اوضاع خراب تر از اونی بود که فکرش رو میکردم، باز قاطی کردم و شروع کردم مثل بچه ها زار زار گریه کردن...
هیچ خبری از الناز نداشتم ، نمیدونستم الان کجاست و در چه حالیه ، بد جوری دلم براش تنگ شده بود و نمیدونستم باید چیکار کنم.خوابم هم نمیبرد .اون روز تا ساعت چهار بعد از ظهر روی تختم ولو بودم. ساعت چهار گوشیم زنگ خورد.
اول نمیخواستم جواب بدم، فکر کردم شاید از دوستام باشن که بخاطر اینکه چند روزیه منو ندیدن زنگ زدن حالم رو بپرسن.
به زور تا کنار میز تحریرم رفتم و گوشی رو برداشتم.شماره بهزاد بود.گوشی رو باز کردم و قبل از اینکه اون حرفی بزنه گفتم : سلام رفیق..... باز زنگ زدی از اینکه هستم داغون ترم کنی ، ممنون که به فکرمی،اما خر ما از کره گی دم نداشت ، من بد شانس به دنیا اومدم با بد شانسی هم از دنیا میرم.
میخواستم قطع کنم که صدایی از اون طرف خط گفت : سلام سعید....
وای اصلا باورم نمیشد این صدای الناز عزیزم بود که با بغض باهام حرف میزد.
بی اختیار گریه م گرفت .
گفتم : سلام الناز ، حالت خوبه ، اذیتت که نکردن ، کجایی؟
گفت : بد نیستم الانم تو خونه هستم.
گفتم : بهزاد کجاست؟ مامانت اینا نیستن که زنگ زدی؟

گفت : مامانم از صبح زندانیم کرده بود.الانم با بابام رفتن عیادت یکی از فامیلهامون که تو بیمارستان بستریه.
گفتم : بهزاد؟
گفت : اونم اینجاست. مامانم کلید اتاق رو به اون داده بود که مواظبم باشه. اما دلش برامون سوخت و با گوشی خودش زنگ زد تا باهات صحبت کنم.
دوباره گریه م گرفت.اینبار نه بخاطر دوری الناز ؛ اینبار فداکاری بهزاد بود که منو به گریه انداخته بود.
از پشت تلفن با صدای بلند و با بغضی که تو صدام آشکار بود گفتم : ممنونتم رفیق.
اینبار به غیر از من و الناز ، بهزاد هم از حرفها و گریه کردن های ما ، گریش گرفته بود و هرسه داشتیم زار زار گریه میکردیم.
دل تو دلم نبود.انگار با چند دقیقه حرف زدن تموم دنیا رو به من داده بودن. بعد از یکم حرف زدن با الناز بهزاد گوشی رو از دست الناز گرفت و گفت : سعید ، خیلی دلم براتون میسوزه که از دست کارای بابای من اینقدر دارین سختی میکشین.هر طوری شده کاری میکنم که بتونین همدیگه رو ببینین؛ بهتون قول میدم.
گفتم : هیچ وقت فداکاریت رو فراموش نمیکنم.
و با اینکه برام خیلی سخت بود باهاشون خدا حافظی کردم.
چند روزی گذشت و من الناز رو ندیدم.نه حال رفتن به مدرسه رو داشتم و نه میتونستم چیزی بخورم.بدنم خیلی ضعیف شده بود.بعد از دو هفته از اون ماجرا من به سختی مریض شدم. و کارم به بیمارستان کشید. تو بیمارستان هم من همینطوری غر میزدم.تو بیمارستان دکتر اومد بالا سرم و من تا اونو دیدم گفتم : دکتر جان تو رو به جون دوست دخترت قسم میدم برو دنبال کارِت به مریضات برس بزار به درد خودم بمیرم.مشکل منو شما نمیتونین حل کنین.درد من با دردهایی که شما توشون تخصص دارین فرق میکنه.............
دکتر خندش گرفت و گفت : پسرم مگه درد تو چیه.
دیدم مامانم و بابام با تعجب منو نگا میکنن.
گفتم : درد من عشقه.... میتونین این پدر سوخته رو که پدرم رو در آورده درمان کنین؟...
بابا و مامانم و دکتر به همراه چند تا مریض دیگه که تو اون اتاق بودند زدند زیر خنده.

دکتر یه نسخه داد دست بابام و گفت یکم دارو و آمپول و یه سِرُم نوشتم.تهیه کنین تا بهشون تزریق بشه.
من هم که از آمپول میترسیدم چه برسه به سِرُم.
گفتم : آقا تو رو خدا شما خودتون خوشتون میاد سوراخ سوراختون کنن.لااقل این سرم رو بی خیال بشین بابا....
عاقل مرد یه پوز خندی زد و گفت : باشه ؛ پس بجای سرم باید حسابی غذا بخوری و تلافی این چند روز رو در بیاری.......
گفتم : چشم دکتر میخورم فقط شما این سِرُم رو بیخیال بشین......
دکتر در حالی که میخندید رفت بیرون و بعد از 15 دقیقه بابام با یه کیسه پر از آمپول و دارو برگشت.
یه خانوم پرستار خوشگل و سنگین و رنگین و افاده ای هم اومد تا آمپول ها رو بزنه.
منو خوابوندن رو تخت و آمپول اول با یه آخ بلند من تزریق شد که همه کلی خندیدن...
تا اومد آمپول دوم رو بکنه تو دیدم هرچی آخ و اوخ میکنم طرف ککش هم نمیگزه.
باصدای بلند گفتم : آخ..... خانوم مگه داری تمرین ِ "دارت" میکنی...... مثل آبکش شدم...... ول کن تو رو خدا......
نزاشتم دو تای دیگه رو بزنه.درحالیکه مامانم غر میزد از بیمارستان اومدیم بیرون و رفتیم خونه.تا رسیدیم دم در دیدم که در خونه الناز اینا هم باز شد .اول خوشحال شدم که شاید الناز باشه و بتونم ببینمش.
اما این درِ بدبختی بود که دوباره به روم باز شد.دیدم بابای الناز با عجله داره میاد بیرون و مامانش هم در حالیکه الناز رو بغل کرده داره میارتش بیرون. تا الناز رو دیدم اول خوشحال شدم.اما اون اصلا حالش خوب نبود... تا وضعیت الناز رو دیدم چشمام سیاه شد و دیگه هیچ چی نفهمیدم.
وقتی چشمم رو باز کردم دیدم که توی بیمارستانم و بهم یه سِرُم وصله.وقتی به خودم اومدم ، با عجله از مامانم و بهزاد که بالای سرم بودن پرسیدم : الناز کجاست ؟ حالش چطوره؟ چرا حالش به هم خورده؟
هردوشون باهم گریه کردن....
داد زدم : گفتم الناز کجاست؟
بهزاد گفت : اونم توی بخش زنان بستریه......
دوباره گریه م گرفت .
گفتم : چرا حالش بد شده؟
گفت : سه روز بود که هرکاری میکردیم غذا نمیخورد.تا اینکه امروز حالش بد شد و آوردیمش بیمارستان......
به زور بلند شدم.سِرُم رو از دستم کندم و گفتم میخوام الناز رو ببینم.
بهزاد گفت : سعید تو اصلا حالت خوب نیست ، یکم که بهتر شدی خودم می برمت پیشش.
گفتم : من همین الان میخوام الناز رو ببینم .
اینو گفتم و رفتم به طرف در.... وقتی تو راهرو داشتم میرفتم ، بهزاد دستم رو گرفت و گفت : سعید الان بابام اونجاست و اگه تو رو ببینه عصبانی میشه.
گفتم : برام مهم نیست.منو ببر پیششون.....
باهم رفتیم به طرف اتاق الناز.
تا در رو باز کردم مامان و بابای الناز که هردوشون نشسته بودن ، بلند شدن و مات و مبهوت به من نگاه میکردن و هیچ کدوم نمیتونستن حرفی بزنن.
الناز خودش رو به خواب زده بود و داشت زیر چشمی نگاه میکرد؛ تا من رو دید چشمش برقی زد و سریع بلند شد و با ذوق گفت : سعید..............
من هم که انگار تموم خوشی های دنیا رو یه جا بهم داده بودن نتونستم حرفی بزنم و فقط تو چشای الناز نگاه میکردم و اشک می ریختم.
اون هم همونطوری وایستاده بود و داشت اشک میریخت.
تا به خودم اومدم متوجه شدم که همه کسایی که تو اون اتاق هستند و از ماجرای ما خبر دارن ، دارن گریه میکنن....
سرم رو برگردوندم و به اطراف نگاه کردم.باکمال ناباوری دیدم که پدر الناز هم داره اشک میریزه.
چشمای من و بابای الناز به هم گره خورد و یکم نزدیک تر شدیم.همدیگه رو بغل کردیم و اون منو بوسید ، من هم میخواستم دستش رو ببوسم که نزاشت.
در همین حال بابام هم از راه رسید.مامانم بهش تلفنی گفته بود که من اومدم اتاق الناز . اومد به طرف من و باز همون صحنه تکرار شد.
در همین حال متوجه شدم که تو بیمارستان همه دارن اشک میریزن و ماجرای ما در همه بیمارستان پیچیده.......
بابام که میخواست جو رو عوض کنه، گفت : ناقلا درمانت رو پیدا کردی ؟ الان دیگه از منم سالم تر به نظر میرسی....
همه درحالیکه اشکهاشون رو پاک میکردن خنده شون گرفت

یهو یه فکری به ذهنم رسید.یه چشمکی به الناز زدم و بهش فهموندم که هرچی که من میگم اونم تایید کنه
گفتم : آخ ... دارم میمیرم، پدر من ، کجا خوب شدم.هنوز یه ماهی باید بستری بشم تا حالم خوب بشه
الناز هم با اینکه تعجب کرده بود شروع کرد به آخ و ناله.
بهزاد خیلی تیز بود ، و با همون جمله اول تا آخر حرف من رو خوند...
بهزاد گفت : مثل اینکه اینا حالشون از لیلی و مجنون هم بد تره.باید چند هفته ای اینجا تو یه اتاق بستری باشن تا مداوا جواب بده.نه آقای دکتر؟..........
دکتر هم که مثل بقیه یه گوشه ای وایستاده بود.متوجه منظور بهزاد شد و گفت : خانوم پرستار این آقا رو هم اینجا بستری کنین........
پرستار گفت : ولی آقای دکتر اینجا بخش زنانه.......
تو دلم هزار تا فحش و دری وری بار اون پرستاره کردم.
دکتر یه لبخندی زد و گفت : کاری رو که گفتم بکنین.
و برای اینکه حرفی باقی نمونه از اتاق رفت بیرون و فقط ما دو خانواده موندیم.
پدرم تا دید که اوضاع مناسبه با آرامش و شمرده گفت : عباس آقا ( بابای الناز ) با اوضاعی که پیش اومده سعید ما رو به غلامی قبول میکنین.
نمیدونم حال من و الناز دلش رو به رحم آورده بود یا مسئله دیگه ای وجود داشت... به هر حال همون کسی که اون روز اون طوری منو از خودش رونده بود،گفت : کی از آقا سعید بهتره....... اما شرایطی دارم که باید هردوشون قبول کنن...........
ما هم با اینکه سرمون رو انداخته بودیم پایین و سرخ شده بودیم همصدا داد زدیم : هرچی که باشه قبوله......
یهو همه خندیدن و برامون کف زدند.
و به این ترتیب ما، در بیمارستان باهم نامزد شدیم.بعد از چند دقیقه مامان و بابای الناز به همراه پدر و مادر من ، رفتن خونه؛ و بهزاد هم بعنوان همراه پیش ما موند.
به بهزاد گفتم : تو این چند دقیقه چی شد؟...
اونم خندید و گفت : بابام دلش برای دیوونه ها سوخت...
گفتم : یعنی چی؟...
گفت : هیچی اگه همینطور پیش میرفت دیوونه میشدی... اونوقت... میبردنت به دیوونه خونه...
گفتم : خب که چی؟...
گفت : هیچ چی دیگه دیوونه... اونجا همه دیوونه ها رو بد تر میکردی...
بعد از یه مدت گریه و زاری برای اولین بار الناز از ته دل خندید... طوری که من هم خندم گرفت...
هرسه تایی مون دل تو دلمون نبود... در همین حال که داشتیم میخندیدیم یهو همون پرستاره که نمیزاشت من کنار الناز بستری بشم اومد تو...
هرسه مون خشکمون زد... تابلو که سهل بود ، گالری شدیم... یکم به صورت هرسه ما زل زد... یهو خودشم شروع به خندیدن کرد... بعد از یکم خنده ، یه تبریکی گفت و رفت ....

چند روزی که اونجا خودمون رو به مریضی زده بودیم و تو بیمارستان بستری بودیم تمام پرسنل بیمارستان و دکترها و پرستار ها میومدن دیدنمون و بهمون تبریک میگفتن.همون روزِ اولِ بستری شدنمون هم یکی از دوستام زنگ زد که حالمو بپرسه و تا فهمیده بود که تو بیمارستانم به همه بچه ها گفته بود و بچه ها تک تک یا بطور گروهی میومدند عیادت من و تا از مسئله با خبر میشدند حیرت زده می شدند.خلاصه اون سه روزی که تو بیمارستان خودمون رو به مریضی زده بودیم از بهترین روزای عمرم بود.
شبا تا دیر وقت بیدار بودیم و به نجوا های عاشقانه مشغول بودیم.تو این چند روز بهزاد هم خیلی بیشتر از قبل بهمون نزدیک شده بود و تقریبا از همه کارها ، حرفها و مسائل ما باخبر بود.
بعد از سه روز از بیمارستان با یه سر و صدای فراموش نشدنی مرخص شدیم و رفتیم خونه.
توی کوچه هم که یک لشگر منتظر ما بودن و اشک شوق و تبریک بود که به طرف ما سرازیر میشد؛ طوری که ما نمیتونستیم جواب همه رو بدیم...........
رو بوسی ها و مراسمات که تموم شد همه رفتیم خونه الناز اینا.بعد از چند ساعت که آبا کمی از آسیاب افتاد ، بابای الناز گفت :
« الان باید شرایطی که تو بیمارستان نشنیده قبول کردین رو بشنوین و بهشون عمل کنین.... شرایط از این قرارند:
شرط اول : باید توی درساتون که شدیدا افت کرده پیشرفت کنین.........
شرط دوم : فعلا باید یه صیغه محرمیتی خونده بشه ولی عقد رسمی و عروسی شما بعد از فارغ التحصیل شدنتون برگزار میشه.........
شرط سوم : روابط تون تو این مدت نباید باعث این بشه که به کارهای دیگه تون نرسین....... »
ما هم با خوشحالی قبول کردیم.
شام رو هم خوردیم و وقتی میخواستیم بریم من خیلی پکر بودم ، چون باید دوباره از الناز جدا میشدم.اما با شنیدن یه جمله کوتاه نیشم تا کنار گوشم باز شد.
مامان الناز گفت : آقا سعید کجا؟
گفتم : دیگه بریم بخوابیم .از فردا دیگه باید بریم مدرسه.....
گفت : دیگه نامردی نداشتیما، خودتون رو تو دلمون جا کردین، الانم میخواین بزارین برین!.......... نمیزارم برین فعلا یه هفته سهمیه ما هستین و باید اینجا بمونین....
واقعا تعجب کردم ، تفاوت از کجا تا کجا؟(قبل و بعد از نامزدی رو میگم)
من هم بدون چون و چرا قبول کردم......و مامانم و بابام رفتن خونه خودمون.
بعد ا ز رفتن مامان و بابام ، بهزاد و مامان و بابای الناز هم رفتن که بخوابند و دوباره من موندم و الناز و آتش عشقی که درونمون شعله میکشید.
دوباره عین اون روزی که توی پارک علاقه ام رو بهش ابراز کرده بودم ، دستش رو تو دستم گرفتم و اون سرش رو گذاشت رو سینه ی من.
بهش گفتم : عزیزم ، یادت نرفته که چه قولی به بابات دادیم.
گفت : یادمه.....
گفتم : پس بیا از همین حالا شروع کنیم
گفت : اگه تو این طوری دوست داری من هم اینو میخوام...............
و ساعت 12 شب شروع کردیم به درس خوندن و تا ساعت 4 صبح شونه به شونه هم دراز کشیده بودیم و درس میخوندیم.
وقتی باهم بودیم دیگه گذشت زمان رو حس نمیکردیم؛ یعنی از هیچ چی تو این دنیا خبر نداشتیم.توی دنیای دیگه ای بودیم...........
ساعت چهار من گفتم که دیگه کافیه و بگیر بخواب.
هردومون در همون حال روی کتابها ولو شده بودیم.....
صبح ساعت 7 با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم و پس از خوردن صبحانه مفصلی که مادر زن برامون درست کرده بود،به الناز گفتم : دیگه پاشو بریم که دیرمون شد.
بابای الناز گفت : پسرم من خودم میرسونمتون...
گفتم : ممنون پدر جان ، خودمون میریم؛اینطوری راحت تریم........
گفت : اگه این طوری راحت ترین من حرفی ندارم.
من هم که هنوز از خانواده الناز خجالت میکشیدم و به قول خودم یخ زبونم آب نشده بود با هر کلمه حرف زدن سرخ میشدم.
حاضر شدیم و راه افتادیم.

توی راه دوباره درسهایی که شب تمرین کرده بودیم رو باهم مرور کردیم.
دم در مدرسه که رسیدیم دستش رو تو دستم گرفتم و گفتم : 
خیلی دوستت دارم ، مواظب خودت باش.دلم خیلی برات تنگ میشه
گفت : من هم خیلی دوستت دارم،توهم مواظب خودت باش.
یه دستی تکون دادم و باهاش خداحافظی کردم.تازه داشتم راه می افتادم برم که مامور نیروی انتظامی از پشت صدام کرد : آهای پسر وایسا...
برگشتم گفتم : بله بفرمایید...
یه سیلی محکم زد زیر گوشم و گفت : تو اینجا چه غلطی میکنی. خودت مگه ناموس نداری... 
هنوز داشت حرف میزد که الناز که از دور دیده بود اومد طرف ما و با کیفش محکم زد تو سر ماموره.
گفت : بی ادب ، مگه چیکار کرده که میزنیش...
اصلا انتظار چنین دفاع جانانه ای رو از الناز نداشتم... عجیب روحیه گرفتم....
ماموره میخواست دست به روی الناز بلند کنه که دستش رو گرفتم و گفتم : اگه این کار رو بکنی بد جوری قاطی میکنم!....
دوباره میخواست به من سیلی بزنه که دستش رو گرفتم و پایین انداختم و گفتم : احترامتون رو نگه دارین...
دوباره بیشتر از قبل عصبانی شد و با فریاد میخواست با مشت و لگد من رو به اصطلاح خودش آدم کنه که دستش رو همینطوری که تو هوا میاورد گرفتم و باهاش درگیر شدم... حالا نزن کی بزن...
بقیه مامورها رسیدن و بعد از گرفتن من گفتن : این خانوم چه نسبتی با شما داره...
گفتم : نامزدمه...
ولی باور نکردن و کار ما به کلانتری کشید... تو دلم به همه دری وری می گفتم و به هر چی آدم نفهم تو دنیا هست فحش میدادم... ببین تو رو خدا خواستیم آدم بشیما... مگه میزارن...
توی باز داشتگاه پر بود از پسر جوون و بی گناه و البته چند تا معتاد... بدبختی مارو میبینی... بخاطر هیچ چی، شدیم هم سلولی خلافکارا...
بعد از چند ساعت، زنگ زدن به پدر من و پدر الناز.وقتی اونا رسیدن و مسئله براشون روشن شد ، گفتن شما آزادین و میتونین برین.
گفتم : حتما باید این همه معطلمون می کردین !؟...........
بعد رو به الناز و بابای الناز و بابام کردم و با صدای بلند گفتم : بیاین بابا جناب سروان و همکاراشون کار دارن؛ مزاحمشون نشید؛ کلی جوون بی گناه تو خیابونها ریخته که باید برن بگیرنشون!...
همه از جمله بابام ، الناز ، بابای الناز و همه سربازهای وظیفه که تو کلانتری بودن زدن زیر خنده.
بعد رو به همون ماموری که با من درگیر شده بود کردم و گفتم : راستی جناب سروان تو دبیرستان ما خیلی ها هستن که تو سن و سال منن و شرایط منو دارن؛ هرموقع بازارتون کساد شد بیاین تورتون رو اونجا پهن کنین......خوشحال میشیم زیارتتون کنیم....
باز همه خندیدن...
من مهلت ندادم حرف بزنه و از کلانتری خارج شدم.
وقتی از کلانتری خارج شدیم الناز رو به من کرد و گفت : عزیزم تو اگه این زبون رو نداشتی چیکار میکردی؟
گفتم : من که از خودم چیزی ندارم.... همش بخاطر روحیه ای بود که تو بهم دادی... ولی خُله، با اون شدت میزنی تو سرش ، نمیگی میفته میمیره و کار دستمون میده؟......
باز شروع کرد به خندیدن.بابام گفت : باز شما دوتا وروجک چی دارین پچ پچ میکنین.بس نیست این همه دردسری که درست کردین؟
گفتم : روزگار رو میبینین بابا؟.... یه روز خواستیم آدم باشیم ها..... مگه میزارن......
اون روز کلی حرص خوردم و البته کلی خندیدیم...
یه هفته گذشت و ما باز هم نتونستیم بریم مدرسه... تو این مدت فامیلها هم کم کم برای تبریک میومدند.بعد از تموم شدن دوره قانونی سهمیه خانواده الناز.وسایلمون رو جمع کردیم و میخواستیم بریم خونه ما.
در حالیکه با الناز بلند بلند شوخی میکردم و صدای خنده مون همه جا رو برداشته بود وارد خونه ما شدیم......
تا اومدم به خودم بیام دیدم که رو هوام و جوونای فامیل یه مهمونی ترتیب دادن و جشنی بس عظیم برپاست..
همه منو مینداختند بالا و همه باهم داد میزدن :"دوماد باید برقصه ، دوماد باید برقصه"
در همون حال فریاد زدم : بابا شما که دارین دوماد نگون بخت بیچاره رو میکشین که.....
بالاخره رضایت دادن و منو گذاشتن زمین. پسرها هی دستشون رو میکشیدن روی صورت من.موهامو نوازش میکردن.بعضی ها هم تو اون شلوغی دستشون رو کرده بودن تو دماغم...
گفتم : ای بابا خفم کردین.این چه کارهاییه که می کنین؟ مگه آدم ندیدین، دوماد ندیده ها..........
پسر خالم که خیلی باهام صمیمی بود گفت : آدم دیدیم؛ ولی دوماد ندیدیم....
همه زدن زیر خنده....
گفتم : مگه دوماد و آدم چه فرقی باهم دارن؟......
گفت : آدم میتونه دوماد بشه.....اما.....
گفتم : اما چی؟ دیوونه......
گفت: اما دوماد که دیگه آدم بشو نیست.....
باز همه کلی خندیدن...
اون طرف هم دختر ها الناز رو قاپیده بودن و داشتن سوال و جوابش میکردن و میخندیدند.
رفتم وسطشون گفتم : ولش کنین نامزد مردمو..... عروس ندیده ها........ ایشالا اگه یکم صبر داشته باشین قسمت شما ها هم میشه......
پسرها یه هورایی کشیدن و زدن زیر خنده. دختر ها هم که مثل همیشه کم آورده بودن دماغشون رو گرفته بودن بالا و اخم کرده بودن و داشتن چپ چپ نگام میکردن...
یه نگاهی به صورت همشون کردم و از وسطشون رد شدم و دست الناز و گرفتم گفتم : بیا بابا اینا یکم ندید بدیدن میکشن لت و پارمون میکنن.با هم رفتیم و روی مبل نشستیم و گرم صحبت شدیم.زنگ زدم بهزاد هم اومد و کلی گفتیم و خندیدیم...
شوخی ها تا دیر وقت ادامه داشت و هر کی بهمون میرسید یه متلکی بارمون میکرد و میخندید.
اون شب تا دیر وقت بیدار بودیم . وقتی مهمونها رفتن رفتیم تو اتاق من.
روی تخت دراز کشیدیم و کلی با هم صحبت کردیم...
گفتم : بیا یکم مطالعه کنیم تا از فردا محکم تر روی حرفمون وایستیم بلکه یه فرجی شد و تونستیم آدم بشیم...

دوباره کتابامون رو جلومون باز کردیم و بعد از چند ساعت مطالعه چون شب قبلش هم درست نخوابیده بودیم خوابمون برد.
صبح بلند شدیم و صبحانه خوردیم و راه افتادیم تا بعد از سه هفته ی پر ماجرا دوباره زندگی عادیمون رو شروع کنیم.
باهم راه افتادیم و اول با ماشین بابام الناز رو رسوندم و بعدش هم خودم رفتم مدرسه...
وارد مدرسه که شدم مدیرمون رو دیدم که البته امروز مهربون تر به نظر میرسید....
منم که طبق معمول عادت کرده بودم سر به سرش بزارم گفتم : آقا تو رو خدا دیگه به من اون طوری نگاه نکن. بعد از یه سری ماجرا ، دل و جرات سابق رو از دست دادم و قلبم ضعیف تر شده......
با حرص و طعنه و کنایه گفت : به قلبت کاری ندارم. اما یه فکری به حال این زبونت بکن...
گفتم : آقا این چه طرز حرف زدن با یه فرد متاهل و محترمه؟...
گفت : چی؟.....
گفتم : آقا از همه چی بی خبرین شما..... زنمون دادن رفت...
گفت : راست میگی؟
گفتم: دروغم چیه.... منتها فعلا قولنامه است و محضر سند نزدیم...
اومد جلو منو بوسید و گفت : ایشالا خوشبخت بشین.پس شیرینی رو افتادیم...
گفتم : توی این مدت پدرمون در اومد از بس شیرینی خریدیم؛ اما چون شمایین باشه......
برگشتم و چند قوطی بزرگ شیرینی گرفتم و برگشتم مدرسه.
بعد از سلام و احوالپرسی با مسئولین مدرسه یه قوطی رو برداشتم و بقیشو دادم به معاونا تا بین بچه ها پخش کنن.
رفتم طرف کلاس خودمون. وقتی بچه ها منو دیدن یه جیغی کشیدن و هجوم آوردن که باهام روبوسی کنن طوری که نزدیک بود شیرینی ها له و لورده بشن...
بعد از اینکه یکم بچه ها آروم شدن بنا به درخواست معلممون دوباره ماجرا رو از اول برای همه تعریف کردم
وقتی که داستان عشق ما تموم شد زنگ هم زده شد.توی زنگ تنفس هم توی اتاق دبیران یکبار دیگه رفتم و واسه همه داستان رو از اول تا آخر تعریف کردم.توی مدرسه هی تبریک بود که به طرفم سرازیر میشد.این جریان باعث شد که با کسایی هم که قهر بودم آشتی کنم و روابطم با همه بهتر بشه.
ساعت آخر یکم زودتر از مدرسه اومدم بیرون تا برم الناز رو از مدرسه بردارم.سوار ماشین بابام که جلوی مدرسه پارکش کرده بودم شدم و مستقیم رفتم به طرف مدرسه الناز. وقتی رسیدم، مدرسه تازه تعطیل شده بود و جلوی مدرسه هم ترافیک بود.
الناز تا منو دید برام دست تکون داد و اومد به طرفم.دوستای الناز هم همگی دورم جمع شدن و هی تبریک و متلک بود که به طرفمون سرازیر میشد.
من هم که مونده بودمم بین این همه دختر شیطون و نمیدونستم چی بگم.بعد از چند دقیقه برای فرار از اون شلوغی گفتم : اگه دیگه با ما امری ندارین از حظورتون مرخص میشیم.
یکی از دوستای الناز گفت : کجا؟... شیرینی نداده که نمیشه.....
یه سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم و رفتم از سر چهار راه یه قوطی شیرینی گرفتم و دادم بهشون و بزور از دستشون فرار کردیم.چند تا از دوستای الناز رو هم که باهامون هم مسیر بودن سر راه رسوندیم.
وقتی رسیدیم خونه، قربون صدقه های مامان شروع شد. بعد از خوردن ناهار رفتیم تو اتاق من ،که حالا شده بود اتاق من و الناز.
گفتم : از امروز صبح هر چی که اتفاق افتاده برام تعریف کن...
گفت : امروز صبح که باهات خداحافظی کردم ، رفتم داخل مدرسه...بچه ها تا منو دیدن اومدن طرفم...وهمه می خواستن علت غایب شدنمو تو این چند روز بدونن...اما تو حیاط وقت نشد که بگم . رفتیم تو کلاس، معلممون هم اومد و من شروع کردم به تعریف داستان عشقمون. بعد از تموم شدن داستان ، مدیر مدرسمون از کلاس منو صدا زد برد به اتاق خودش و داستان رو برای اون هم تعریف کردم.
معلم های دیگه هم از زبون بچه ها داستان رو شنیده بودن بهم تبریک میگفتن و سر به سرم میزاشتن... همینطور بهم گفتن که اگه شیرینی ندم از فردا حق ندارم پام رو بزارم مدرسه...
الناز گفت : خب شما چیکار کردین استاد!............
با شنیدن کلمه استاد یاد روزای گذشته افتادم و خندم گرفت.
من هم جریانات مدرسه رو براش تعریف کردم.بعدش از خونه خارج شدم و رفتم همون آموزشگاهی که قبلا با الناز میرفتیم.اونجا هم کل داستان یک بار دیگه تکرار شد.

رو به همون معلممون گفتم : من بايد يه کار پيدا کنم.
اونم تلفن رو برداشت و به يکي از دوستاش که شرکت نرم افزاري داشت تلفن کرد و موضوع رو بهش گفت . اونم گفت که بياد و نمونه کارهاش رو بياره اگه از کارش خوشم بياد استخدامش ميکنم.
من هم از تمام برنامه هايي که نوشته بودم يک فايل نصب در فلش مموريم داشتم.از معلممون تشکر کردم و از همون جا يک راست رفتم به طرف شرکت...

برای خواندن رمان های بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید

http://cafebazaar.ir/app/?id=com.romaneshghbhamta

 


برچسب‌ها:

تاريخ : دوشنبه 03 اسفند 1394 | 06:37 | نویسنده : myreallylove | ارسال نظر(0)
.: Weblog Themes By Bia2skin :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

پشتیبانی

محرم الحرام تسليت