
همش خدا خدا می کردم تو یه کلاس بیفتیم. ثبت نام تموم شد اما دیگه از غربتی که اول رسیدنم به شیراز سراغم اومده بود خبری نبود. خوابگاه دوس داشتم تو اتاقای چهار نفره نیفتم. سر و سری که با خودم و حس عاشقانم داشتم با شلوغی جور در نمی اومد. بالاخره با کلی تلاش تونستم یه اتاق دو نفره بگیرم. با شیرین یه دختر زیبا و یه مقدار توی خود. دم غروبی بود که دیگه مستقر شدیم و سر صحبتمون باز شد. از خودش و خونوادش و شهرشون می گفت و اینکه چقدر آرزو داشته این رشته قبول بشه. وسط صحبتا مدام به گوشیش ور می رفت. اون که متوجه کنجکاوی من شده بود، بهم گفت ما دیگه بناس با هم زندگی کنیم نمی تونم از تو پنهون کنم اینی که مدام بهم اس ام اس می ده عشقمه. خیلی دوسش دارم. بدون اون نمی تونم زندگی کنم. خیلی برام جالب بود که من با این حسی که دارم با یکی هم اتاق شدم که عاشقه. از صداقتش خوشم اوم. نگاه پاک و معصومی داشت یه جوری که چشاش حرفاشو تایید می کرد. با خودم گفتم باید از تجربش استفاده کنم. ولی خب واسه سوال کردن خیلی زود بود. دوس نداشتم حس کنه فضولم و می خوام از زندگی خصوصیش سر در بیارم...
سرمو رو بالش گذاشتم و فکر دیدار کوتاه و جذاب امروز اومد سراغم. یعنی ممکنه اونم تو دلش از من خوشش اومده باشه؟ چطوری بفهمم؟ چطوری بهش بفهمونم؟ اصلا مگه با همین دیدار کوتاه می شه یه رابطه عاشقانه شروع بشه؟ من از کجا بشناسمش؟ شاید ما به درد هم نخوردیم؟ شاید آدم خوبی نبود، یا اگه بود نسبت به من حسی نداشت...، همینطوری سوال پشت سوال، اما یه چیزی قابل انکار نبود من نسبت به اون احساس داشتم. امروز خیلی بهش فکر کرده بودم. این اولین بار بود که یه پسر اینقدر ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود. با اینکه خیلی خسته بودم خوابم نمی برد. شیرین خوابیده بود. بهش حسودیم می شد آخه خیلی آروم و ناز خوابیده بود. دفتر خاطراتمو باز کردم که خاطره امروزم رو بنویسم آخه هم خوابم نمی اومد هم حرفای جدید واسه گفتن داشتم و هم تراس کوچولوی اتاقمون با اون برگای بید مجنونی که به لبش رسیده بود و نور ماهی که کامل بود حس نوشتن بهم می داد.... من این حس متفاوت رو می فهمم. خدا کنه عشق باشه. خدا کنه اونم عاشقم شده باشه. منم دلم می خواد مثل شیرین یکیو داشته باشم. یکی که وجودش بهم آرامش بده. حتی وقتی ازم دوره. از امروز فصل جدیدی تو خاطرات روزانه من شروع می شه. روزای من رنگ عشق می گیره، خدایا کمکم کن.. نوشتنم که تموم شد دوباره خوابم نمی برد. قلبم پر تلاطم تر از اون بود که بذاره به چشام خواب بیاد.
رفتم بیرون تو محوطه سرسبز خوابگاه قدم بزنم. چندتا دانشجو اونجا بودن، بعضیا قدم می زدن بعضیا تنیس بازی می کردن بعضیا چیزی می خوردن اما یه نفر رو یه صندلی زیر نور چراغ نشسته بود. رفتم کنارشو گفتم مزاحم نیستم و نشستم. یه مقدار به اینور و اونور نگاه کردم و باز رفتم تو خاطره حس قشنگ امروزم که دیدم بغل دستیم انگار داره گریه می کنه! طفلی دلش گرفته بود. مثل بچه ها گریه می کرد. دستمو انداختم دور گردنش و شونشو فشار دادم و گفتم چته دختر خوب چرا گریه می کنی؟ دلت واسه خونه تنگ شده؟ هر چی می گفتم حرف نمی زد و فقط گریه می کرد. خیلی باهاش حرف زدم و سعی کردم آرومش کنم اما مگه تونستم؟ نشد که نشد. شاید یه ربع گریه می کرد. گریش که تموم شد گفت ازت ممنونم که سعی کردی آرومم کنی. گریم دست خودم نبود. از صبح بغض تو گلوم نشسته بود. آخه! چی بگم؟ بهم می گفتن پسرا همشون همینجورین اما من تو کتم نمی رفت. پسره پر رو... باز گریش گرفت و من دلداریش دادم.. خلاصه گفت که به یه پسر دل بسته ترم اولی که اومده. تا یه مدت با هم خوب بودن و حتی کارشون به بحث ازدواج و زندگی مشترک کشیده اما با کلی بهونه تابستون بهش بی محلی می کنه و امروز دیدتش که با یکی از همکلاساش داشته قدم می زده و یه جوری می گفته و می خندیده که یقین پیدا کرده اونو می خواد...
رفتم که بخوابم. حرفای ندا و شیرین رو تو ذهنم مرور می کردم. از یه طرف آرامش شیرین، از یه طرف گریه های ندا ذهنمو درگیر کرده بود. قلبمم این وسط کشش خاصی به اون پسره داشت...
با صدای بیدار شو بیدار شوی شیرین از خواب پا شدم بدو بدو واسه کلاس آماده شدم. رفتیم سوار سرویس شیم ندا رو دیدم کلی باهام گرم گرفت و بابت دیشب ازم تشکر کرد. ندا رو با شیرین آشنا کردم و به دانشکده ها که رسیدیم از هم جدا شدیم. من تا به کلاس برسم تو این فکر بودم که خدایا ممکنه اون پسره تو کلاس من باشه که در کمال ناباوری ردیف جلوی قسمت آقایون نشسته. خیلی خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم. نمی دونم چه جوری نشستم وقتی متوجه شدم غیر عادیه رفتارم که استاد اومده بود و همه دفتر درآورده بودن و من دستامو به هم گره زده بودم و به جلو نگاه می کردم و نیشم باز بود!
نمی دونم کلاس چطوری گذشت! روانشناسی عمومی داشتیم. استاد که رفت بچه ها پا شدن و رفتن اما من من سر جام نشسته بودم. اون پسره هم با جمعیت رفت. یه حسی از درون سینم، یه حس قشنگ و جذاب منو سرجام نشونده بود. حسی شبیه طراوت و تازگی. حسی شبیه بودن تو طبیعت و نشستن کنار دریا. مثل همون ساحل که توش محو دریا شده بودم تو کلاس محو احساسم شده بودم. خیلی قشنگ بود. انگار اهمیت احساسم از خود پسره بیشتر شده بود. ولی بهش دزدکی که نگاه می کردم فقط پشت سرش رو می دیدم اما همون هم به شعله ور شدن احساسم کمک می کرد. وای خدای من این همون عشقیه که دنبالش بودم. ازت ممنونم که بهم عشق دادی. ازت ممنونم.
غیر عادی شده بودم. تو این دو روزه انگار یه چیزی به وجودم اضافه شده بود. حسی نیازی که داشتم انگار داشت مصداقش رو پیدا می کرد. بهتره بگم یه چیزی در وجودم شکفته شده بود. یه چیزی که بوی خوشی داشت و بهم آرامش می داد. یهو به خودم اومدم دیدم ساعت از 10 یه ربع گذشته بود و واسه کلاس بعدیم باید می رفتم طبقه بالا. بدو بدو رفتم کلاس رو پیدا کردم، استاد اومده بود. نفس نفس می زدم. اجازه گرفتم که بشینم. رنگ یاسی پیراهنش توجهم رو جلب کرد. باز هم جلو نشسته بود درست در امتداد دید من که به سمت استاد بود نگاهم بهش افتاد. اونم یه لحظه تو چشام خیره شد انگار از نفس نفس زدنم تعجب کرده بود. دست و پامو گم کردم و رفتم که بشینم استاد گفت کجا؟ من که اجازه ندادم بشینی، راس می گفت اجازه نداده بود. گفتم ببخشید حواسم نبود. بچه ها بهم خندیدن. استاد گفت عیبی نداره بفرما بشین فقط حواست رو جمع کن... (ادامه دارد...)
برچسبها:

کلافه شده بودم. حس هیچ کاری نداشتم. زندگی انگار بی معنی شده بود. هر وقت تو آینه خودمو می دیدم، ته نگاهم حس عجیبی بود. حسی شبیه یه تنهایی مبهم یا یه چیز جذاب موهوم. دلم واسه خودم می سوخت. انگار همه چیز واسه پروازم مهیا بود فقط یه سکوی پرتاب می خواستم. دیگه حتی با دوستام بودنم بهم آرامش نمی داد، ندا، ریحانه، نرگس، نسترن، دوستای خوب بچگیام انگار از چشم افتاده بودن، دوسشون داشتم اما این حس ته دلم حتی با اونا هم که بودم تنهام نمی ذاشت. آشپزی کردن، نقاشی، خاطره نوشتن، گشت و گذار تو اینترنت، حتی کتاب خوندن و فیلم دیدن هم چنگی به دلم نمی زد. کتابای زبان اصلیو خیلی دوس داشتم. حس اینکه بفهمی یکی که زبونت باهاش یکی نیست و تو هم کامل معنی لغات رو تو یه جمله نمی دونی اما می فهمی چی می گه خیلی قشنگه. یا وقتی می دیدم یه معنی با تعابیر دیگه بیان می شه انگار نگاه تازه ای پیدا می کردم و این واسم خیلی جذاب بود. اما اینا زندگی مالوف من بود و انگار این بخش وجودم رو تا حالا نادیده گرفته باشم دیگه زندگی بهم مزه نمی داد. با اینکه از تنبلی و بیکاری بدم می اومد و مدام مشغول بودم اما این حسم عمیقا منو به خودش مشغول کرده بود. دغدغه هام باعث می شد گاهی وقتا که زیاد بهش بها می دادم و سعی می کردم بیشتر بکاومش، حواسمو پرت کنم اما بالاخره یه شب که خوابم نمی برد و همش فکر می کردم به طور قطع به این نتیجه رسیدم که باید ته این حسم رو دربیارم و بهش بپردازم. آخه منطقی نیست به همه نیازام و وجودم توجه کنم الا به این بخش، نه. شاید تا حالا هم کار درستی نکرده بودم نذاشته بودم بروز پیدا کنه و شکوفا بشه...
اینکه این حس از من چی می خواد ذهنمو مشغول کرده بود. هر سال ما تابستونا می ریم شمال. این تابستون فرصتی شد طبیعت سرسبز و قشنگ اونجا بهم کمک کنه بیشتر خودم رو بشناسم، مخصوصا دریا. بابا دریا کنار یه ویلا گرفته بود چسبیده به ساحل. آرامش و بزرگی و بی انتهایی دریا، دیونگی موجاش، ساحل شنی و صدفاش، دلمو با خودش می برد و من ساعت ها کنار دریا تنها می نشستم. انگار حس درونمو دریا می فهمید. خیلی حس قشنگی بود دریا باهام حرف می زد! بیشتر از اینکه گفتنی باشه ارتباطم با دریا حس کردنی بود. نمی شه زیاد بیانش کنم. یه جور حس پاکی بهم می داد، حس بزرگی، حس متانت، حس قشنگی، حس تازگی، حس محبت و دوس داشتن، انگار که به من تلقین می کرد پاک و بزرگ و متین و قشنگ و تازه باشم و محبت کنم و دوس داشته باشم. چقدر صدای دریا قشنگه، چقدر نفس کشیدن کنارش بهت انژری می ده، چقدر موجاش حس حرکت رو بهت تلقین می کنه، چقدر بزرگیش مسائل کوچیک رو کم اهمیت می کنه، چقدر یادت میاره که بزرگ باشی، چقدر ساحل شنیش بهت لطافت رو تلقین می کنه، مخصوصا وقتایی که تو نور آفتاب برق می زنه...
من و حسم و دریا با هم تنها بودیم. مامان که مدتی بود فهمیده بود من یه فرقایی کردم درکم می کرد فقط بهم می گفت، زیاد دور نرو. چند روز که گذشت ازم خواست باهام بیاد بریم پیاده روی تو ساحل. همینطور قدم می زدیم که مامان سر صحبتو باز کرد: مهسای من چشه یه مدت زیادی تو خودشه؟ از دوستاش و ما فاصله می گیره، اونی که یه جا بند نمی شد چند روزه کنار ساحل رو یه تخته سنگ ساعتها می شینه؟ بهم بگو گلم چت شده؟ دوس نداشتم زیاد حسم رو توضیح بدم. ولی از مامان می دونستم که نمی شه پنهانش کنم. گفتم: چیز خاصی نیست طبیعت رو دوس دارم، دلم می خواد تنها باشم. تنهایی بهم آرامش می ده، دریا آرومم می کنه. مامان حرفای قشنگی می زد از اینکه اونم تو سن و سال من چنین حسی داشته می گفت. ازم خواست به این حسم بها بدم. می گفت خودش نتونسته این حسش رو شکوفا کنه و الان فکر می کنه یه چیز با ارزشی رو از دست داده. می گفت حست پاک و قشنگ و آسمونیه. فقط باید اونقدر روش تمرکز کنی تا بفهمی چی ازت می خواد و آروم بشی. می گفت به نظر اون این حس به احساس پرستش مربوطه ولی خودش فکر می کرده یه جور گرایش به مرده و به بلوغ روحی مربوطه. البته بابای من خیلی آدم خوبیه ولی همیشه مامان می گه بابات عشقو نمی فهمه. مامان معتقده این حس یه جورایی به عشق هم مربوطه ولی عشقی که بین اون و بابا بوده اصلا نتونسته اون میلش رو ارضا کنه..
حرفای مامان منو به شک انداخت که نکنه من اشتباه فکر می کنم و این احساسم به پرستش خدا مربوطه. البته که با حرفایی که شنیدم جور در میاد ولی خب من کجا و خدا کجا؟ می گن عشق الهی مال عرفاست من که حتی تو نمازم حواسم بهش نیست کجا می تونم عاشق خدا بشم؟! نه اینکه نشه ولی حس می کنم تا اونجاها خیلی راه دارم که برم.
تنهایی و فکر و تردید شده بود کارم و من دیگه به یقین رسیده بودم که حتی اگه این حس به پرستش هم برگرده تا مزشو نچشم آروم نمی شم. به این نتیجه رسیدم که اصل این حس ملکوتیه اما چون دستم به ملکوت نمی رسه باید دنبال مصداق زمینیش بگردم. در واقع عقیدم این بود که اصل ماجرا همون عشقه که همه ازش دم می زنن اما یه عشق متفاوت، عشقی که از زمین شروع می شه و به آسمون می رسه. بالاخره این عشق زمینی یه طرف مقابل هم می خواد اما کی؟ از کجا پیدا کنم کسی رو که این مفاهیم رو درک کنه و عشق رو یه ارتباط ظاهری ندونه و از قشنگی فقط چشم و ابرو نفهمه. وای وقتی فکر می کردم به دوستام و مسائلی که درگیرش بودن و چیزایی که واسشون پیش اومده بود وحشت می کردم. به نظر من آدمای اونجوری اصلا نمی تونستن کمکی به من واسه درک بیشتر وجودم و این حسم بکنن. به من کم از اون پیشنهادا نشده بود. اما تو شرایط خاصی بودم. در اوج اوج نیاز به یه عشق. دیگه همیشه بعد نمازام دعا می کردم خدا به من یه عشق پاک بده، یه عشقی که سرآغاز رسیدن به خودش باشه. یه عشقی که آسیبی توش نباشه و باعث شکستم نشه..
نتایج کنکور اومده بود و من انتخاب اولم قبول شده بودم. خیلی خوشحال بودم بیشتر نه به خاطر قبولی به این خاطر که حس می کردم اتفاق خوبی بناس بیفته! نمی دونم چرا فکر می کردم می خوام به عشقم برسم! روز اول دانشگاه تو صف ثبت نام چشم بهش افتاد. منی که اینهمه مقدمه و فلسفه چیده بودم نمی دونم چرا با اینکه نگاهم خیلی کوتاه بود و اصلا شناختی ازش نداشتم ازش خوشم اومد، به دلم نشست... (ادامه دارد...)
برچسبها:

دوری پایان محبت نیست انگار لطیف ترین غم دنیاست ازت دورم ولی همیشه بیادتم
برچسبها:

یعقوب یادم داده است دلبرت وقتی کنارت نیست کور بودن بهتر است
برچسبها:

با دیدنت قصد عبادت کردم
با خنده ات احساس سعادت کردم
بگذار همیشه بنگرم در چشمت
حالا که به چشمان تو عادت کردم
برچسبها:

پشت هر توپی کودکی می اید پشت هر خاطره اشکی
برچسبها:

با دیدنت قصد عبادت کردم
با خنده ات احساس سعادت کردم
بگذار همیشه بنگرم در چشمت
حالا که به چشمان تو عادت کردم
برچسبها:

پشت هر توپی کودکی می اید پشت هر خاطره اشکی
برچسبها:




برچسبها:






.gif)

