
کلافه شده بودم. حس هیچ کاری نداشتم. زندگی انگار بی معنی شده بود. هر وقت تو آینه خودمو می دیدم، ته نگاهم حس عجیبی بود. حسی شبیه یه تنهایی مبهم یا یه چیز جذاب موهوم. دلم واسه خودم می سوخت. انگار همه چیز واسه پروازم مهیا بود فقط یه سکوی پرتاب می خواستم. دیگه حتی با دوستام بودنم بهم آرامش نمی داد، ندا، ریحانه، نرگس، نسترن، دوستای خوب بچگیام انگار از چشم افتاده بودن، دوسشون داشتم اما این حس ته دلم حتی با اونا هم که بودم تنهام نمی ذاشت. آشپزی کردن، نقاشی، خاطره نوشتن، گشت و گذار تو اینترنت، حتی کتاب خوندن و فیلم دیدن هم چنگی به دلم نمی زد. کتابای زبان اصلیو خیلی دوس داشتم. حس اینکه بفهمی یکی که زبونت باهاش یکی نیست و تو هم کامل معنی لغات رو تو یه جمله نمی دونی اما می فهمی چی می گه خیلی قشنگه. یا وقتی می دیدم یه معنی با تعابیر دیگه بیان می شه انگار نگاه تازه ای پیدا می کردم و این واسم خیلی جذاب بود. اما اینا زندگی مالوف من بود و انگار این بخش وجودم رو تا حالا نادیده گرفته باشم دیگه زندگی بهم مزه نمی داد. با اینکه از تنبلی و بیکاری بدم می اومد و مدام مشغول بودم اما این حسم عمیقا منو به خودش مشغول کرده بود. دغدغه هام باعث می شد گاهی وقتا که زیاد بهش بها می دادم و سعی می کردم بیشتر بکاومش، حواسمو پرت کنم اما بالاخره یه شب که خوابم نمی برد و همش فکر می کردم به طور قطع به این نتیجه رسیدم که باید ته این حسم رو دربیارم و بهش بپردازم. آخه منطقی نیست به همه نیازام و وجودم توجه کنم الا به این بخش، نه. شاید تا حالا هم کار درستی نکرده بودم نذاشته بودم بروز پیدا کنه و شکوفا بشه...
اینکه این حس از من چی می خواد ذهنمو مشغول کرده بود. هر سال ما تابستونا می ریم شمال. این تابستون فرصتی شد طبیعت سرسبز و قشنگ اونجا بهم کمک کنه بیشتر خودم رو بشناسم، مخصوصا دریا. بابا دریا کنار یه ویلا گرفته بود چسبیده به ساحل. آرامش و بزرگی و بی انتهایی دریا، دیونگی موجاش، ساحل شنی و صدفاش، دلمو با خودش می برد و من ساعت ها کنار دریا تنها می نشستم. انگار حس درونمو دریا می فهمید. خیلی حس قشنگی بود دریا باهام حرف می زد! بیشتر از اینکه گفتنی باشه ارتباطم با دریا حس کردنی بود. نمی شه زیاد بیانش کنم. یه جور حس پاکی بهم می داد، حس بزرگی، حس متانت، حس قشنگی، حس تازگی، حس محبت و دوس داشتن، انگار که به من تلقین می کرد پاک و بزرگ و متین و قشنگ و تازه باشم و محبت کنم و دوس داشته باشم. چقدر صدای دریا قشنگه، چقدر نفس کشیدن کنارش بهت انژری می ده، چقدر موجاش حس حرکت رو بهت تلقین می کنه، چقدر بزرگیش مسائل کوچیک رو کم اهمیت می کنه، چقدر یادت میاره که بزرگ باشی، چقدر ساحل شنیش بهت لطافت رو تلقین می کنه، مخصوصا وقتایی که تو نور آفتاب برق می زنه...
من و حسم و دریا با هم تنها بودیم. مامان که مدتی بود فهمیده بود من یه فرقایی کردم درکم می کرد فقط بهم می گفت، زیاد دور نرو. چند روز که گذشت ازم خواست باهام بیاد بریم پیاده روی تو ساحل. همینطور قدم می زدیم که مامان سر صحبتو باز کرد: مهسای من چشه یه مدت زیادی تو خودشه؟ از دوستاش و ما فاصله می گیره، اونی که یه جا بند نمی شد چند روزه کنار ساحل رو یه تخته سنگ ساعتها می شینه؟ بهم بگو گلم چت شده؟ دوس نداشتم زیاد حسم رو توضیح بدم. ولی از مامان می دونستم که نمی شه پنهانش کنم. گفتم: چیز خاصی نیست طبیعت رو دوس دارم، دلم می خواد تنها باشم. تنهایی بهم آرامش می ده، دریا آرومم می کنه. مامان حرفای قشنگی می زد از اینکه اونم تو سن و سال من چنین حسی داشته می گفت. ازم خواست به این حسم بها بدم. می گفت خودش نتونسته این حسش رو شکوفا کنه و الان فکر می کنه یه چیز با ارزشی رو از دست داده. می گفت حست پاک و قشنگ و آسمونیه. فقط باید اونقدر روش تمرکز کنی تا بفهمی چی ازت می خواد و آروم بشی. می گفت به نظر اون این حس به احساس پرستش مربوطه ولی خودش فکر می کرده یه جور گرایش به مرده و به بلوغ روحی مربوطه. البته بابای من خیلی آدم خوبیه ولی همیشه مامان می گه بابات عشقو نمی فهمه. مامان معتقده این حس یه جورایی به عشق هم مربوطه ولی عشقی که بین اون و بابا بوده اصلا نتونسته اون میلش رو ارضا کنه..
حرفای مامان منو به شک انداخت که نکنه من اشتباه فکر می کنم و این احساسم به پرستش خدا مربوطه. البته که با حرفایی که شنیدم جور در میاد ولی خب من کجا و خدا کجا؟ می گن عشق الهی مال عرفاست من که حتی تو نمازم حواسم بهش نیست کجا می تونم عاشق خدا بشم؟! نه اینکه نشه ولی حس می کنم تا اونجاها خیلی راه دارم که برم.
تنهایی و فکر و تردید شده بود کارم و من دیگه به یقین رسیده بودم که حتی اگه این حس به پرستش هم برگرده تا مزشو نچشم آروم نمی شم. به این نتیجه رسیدم که اصل این حس ملکوتیه اما چون دستم به ملکوت نمی رسه باید دنبال مصداق زمینیش بگردم. در واقع عقیدم این بود که اصل ماجرا همون عشقه که همه ازش دم می زنن اما یه عشق متفاوت، عشقی که از زمین شروع می شه و به آسمون می رسه. بالاخره این عشق زمینی یه طرف مقابل هم می خواد اما کی؟ از کجا پیدا کنم کسی رو که این مفاهیم رو درک کنه و عشق رو یه ارتباط ظاهری ندونه و از قشنگی فقط چشم و ابرو نفهمه. وای وقتی فکر می کردم به دوستام و مسائلی که درگیرش بودن و چیزایی که واسشون پیش اومده بود وحشت می کردم. به نظر من آدمای اونجوری اصلا نمی تونستن کمکی به من واسه درک بیشتر وجودم و این حسم بکنن. به من کم از اون پیشنهادا نشده بود. اما تو شرایط خاصی بودم. در اوج اوج نیاز به یه عشق. دیگه همیشه بعد نمازام دعا می کردم خدا به من یه عشق پاک بده، یه عشقی که سرآغاز رسیدن به خودش باشه. یه عشقی که آسیبی توش نباشه و باعث شکستم نشه..
نتایج کنکور اومده بود و من انتخاب اولم قبول شده بودم. خیلی خوشحال بودم بیشتر نه به خاطر قبولی به این خاطر که حس می کردم اتفاق خوبی بناس بیفته! نمی دونم چرا فکر می کردم می خوام به عشقم برسم! روز اول دانشگاه تو صف ثبت نام چشم بهش افتاد. منی که اینهمه مقدمه و فلسفه چیده بودم نمی دونم چرا با اینکه نگاهم خیلی کوتاه بود و اصلا شناختی ازش نداشتم ازش خوشم اومد، به دلم نشست... (ادامه دارد...)
برچسبها:






.gif)